فرواک

سرآغاز سخن

 تمام آلبوم ها را می ریزم جلومان. از همان ابتدا. از همان بچگی هام.

آنقدر عجیب نگاه شان می کند که نفسم بند می آید. آلبوم را می گیرد جلوی چشمش و دقیق به عکس هام خیره می شود.

می گوید: دیدی تو بچگی ت هم شبیه من نبوده؟

قلبم توی سینه م نای تپیدن ندارد. از وقتی ازم پرسیده من چرا شبیه تو نیستم، طاقت ایستادن ندارم. طاقت نشستن و طاقت ماندن هم.

می گوید: بچه ها می گن تو اصلاً شبیه مامانت نیستی.

 می گویم: عوضش کپ بابایی هستی. این بده مگه؟

می گوید: آخه...

باید مهار کنم خودم را. نباید که ببازم.

می گویم: عوضش چشات شکل خودمه. فرم انگشتات شکل خودمه. احساساتت شکل خودمه.

می گوید: بچه های کلاسمون می گن تو مامانم نیستی.

عکس های بارداریم را نشانش می دهم. بعد عکس های نوزادی ش را.

می گوید: مثه اون خانمه که تو اون فیلمه می گفت"من بچه می خوام" بالش بسته بودی به دلت؟

غمش کمر خم می کند. می شکندم. شب به مجید که می گویم، فقط می خندد. جدی نمی گیرد. سرگرم کاغذ پاره هایی است که دور و برش ریخته. غم توی نی نی چشم های کودکم موج می زند.  هیچ وقت نخواسته ام نباشم. من هستم. بوده ام از همان روزهای اول و این یعنی؟

می روم حمام. تنها جایی ست که تازگیها حس می کنم می توانم خلوت کنم با خودم. می نشینم روی کاشی ها و تکیه می دهم به دیوارش. پشنگه های آب پرت می شود روی پاهام. روی انگشتام. روی صورتم. زانوهام را بغل می کنم. گریه امانم را می برد.

پسافرواک نوشت: 

فقط ایده است, هرچند برگرفته از سوالی ست در همین زمینه.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٠ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com