فرواک

سرآغاز سخن

پنج و نیم صبح؛ ایستگاه راه آهن تهران

برای همسر دست تکان می دهیم که یعنی خداحافظ. آسمان از گوشه ی شرقی ش کم کم دارد روشن می شود. توربوترن اتوبوسی درجه یکی را سوار هستیم من و دخترک با شماره صندلی های 70 و 71. درست انتهای سالن که درش به دستشویی بوگندویی باز می شود. دو صندلی و یک میز تاشو مقابلمان است که هر دو صندلی خالی اند. دو صندلی هم کنار دستمان. زن و شوهر و بچه ای حدوداً دو ساله با ساک و خرت و پرت هایی زیاد. سفره پهن کرده اند روی میزشان. نان سنگک و تخم مرغ آب پز با مخلفات. مسیر تهران تا کرج پر است از بیغوله هایی که زباله بازیافت می کنند. مسیر مستقیمی که از فلاح می گذشت قبل‌تر ها، حالا شده دور قمری یک ساعته ای که از اسلام شهر می گذرد. ترن انقدر تکان های شدید می خورد که صد رحمت به زلزله ی هشت ریشتری.

هفت صبح؛ کرج

 پیرزن چاق روبرویی م ساک حجیمش را می گذارد زیر پای من و خودش. طوری که جا نیست برای دراز کردن پام. هر از گاهی پاش را می گذارد روی پام که گذاشته م اش روی فن زیر پنجره. نمی دانم پاهام را کجا بگذارم. باید دو زانو بشینم روی صندلی م. تا می زنمشان. زنی چادری و شکل خودش موقع حرکت قطار برای پیرزن دست تکان می دهد. چشم هاش را می بندد. نصف صندلی کناری ش را هم اشغال کرده. مرد کنار دستش از مهمان دار می خواهد تا جاش را عوض کند.

 هشت و نیم صبح؛ قزوین

صبحانه‌ای که سرو شده، نخورده ایم. کیک و آبمیوه ای ست داخل جعبه ای با آرم رجا. قبل راه افتادن تو خانه چیزکی خورده ایم. دختر بچه ی کناری مان ولوم صدای بلندی دارد و مدام سوال می پرسد از مادر خواب آلوده ش. بوی گند تلنگ های تخم مرغی که مادرش اول صبحی بسته به ش هر از گاه فضا را معطر می کند. پیرزن هنوز خواب است. دخترکم سرش را گذاشته روی پام. می خواهد که بخوابد. بعد صبحانه دستشویی مدام پر و خالی می شود. زن و مردها با دست های خیس و تلیس از کنار دستم می گذرند.

 نه صبح

جاده زیر پای قطار می لغزد. سر می خورد و درخت های حاشیه ی ریل به سمت مخالفم می دوند. کارگرای تاکستانی جعبه های انگور را می چینند توی سبد های کنار دستشان. یکی دو نفر بچه سال برامان دست تکان می دهند. مرد کنار پیرزن عاقبت فراری می شود از تنگی جا و وراجی های بچه ای که خواب ندارد و حالا با دخترکم سرگرم نقاشی روی کاغذی است که به ش داده م. متوسل شده م به مجموعه داستان باریکی که همراهم آورده م. مرد توش فرنگی نشسته، زنش ایرانی و از راه دریچه ای که بینشان فاصله انداخته با هم حرف می زنند. 

 ده صبح

ایستگاه زنجان را نیم‌ساعت است رد کرده ایم. ترن افتاده توی پیج های جاده و سرعتش کم شده. چیزی از چشم های پیرزن معلوم نیست جز طرح جاده ی کنارگذر ریل و درخت های تبریزی که از روی جام عینکش سر می خورند. وروجک کناری مخ همه را ترید کرده. دو سه بچه ی هم سن و سال توی سالن پیدا کرده. مهد کودکی شده سالن، عجیب. نوزادی توی بغل مادرش ونگ می زند. پیرزن خم می شود و توی گوشم می گوید تخم های بی بسم اله.

 یازده صبح

جاده ی ترانزیت توی یک قدمی مان است. شش تونل را که رد کنیم، از بغل سیلوی قدیمی و کوره های متروکه ی آجر پزی وارد ایستگاه می شویم. هیچ نخوابیده ایم. هیچ نخوانده م. حالت تهوع دارم. ساختمان چند طبقه ی دانشگاه از بالای تپه ی گوله حسرت دیده می شود. حریف دخترکم نشده ام تا آرام بگیرد. برای بابا که بغل ساعت ایستگاه ایستاده, دست تکان می دهم. تمام ترن خالی می شود.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٦ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com