فرواک

سرآغاز سخن

از وقتی که به ش گفته م لعنتی، آمده و نشسته روبروم و گیر داده به م. افتاده به زنجموره، به ناله، به التماس، به فین و فین کشی. یک بند لابه می کند که من لعنتی نیستم اولدوز. من بی چاره م. من آواره م. تو یکی که می شناسی م چرا؟ تو یکی که باهام ماه ها زندگی کرده ای چرا؟

روفیا. روفیا روفیا. این دختر که عجزش ناتوانم کرده. که زندگی ش، که سرنوشت نکبتش توی دست های من بوده. که من بودم به ش حس دادم. من بودم که گفتم به ش نفس بکشد توی ذهنم. توی داستانم. من بودم که ساختمش. مثل بچه ای که نطفه اش توی دلت رشد کند آرام آرام. هق هقش گوش کر کن شده. می نالد رهایم نکن اولدوز. من رو بکش از لای این کاغذا بیرون. نذار توی انبار ذهنت خاک بخورم. تلف می شم آن وقت.

نشسته روبروم. آن ور میز بلند هشت نفره. ادای مهمان های لوس را درمیاورد برایم. مثل آن موقع ها که باران می کوفت روی شانه ی هردوتامان. که دوشادوش هم می رفتیم توی کوچه نرگس. که سرش خمیده بود روی شانه هام. که دستم را حلقه کرده بودم دور کمرش. دوست دارم بغلش کنم. اشارپ سفید یخی شهلا را انداخته روی دوشش. تکیده تر از زمان هایی ست که می نوشتمش. که زندگی م شده بود غمش. انگار که خودش را کشته. مثل روحی ست که جسم ندارد. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٥ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com