فرواک

سرآغاز سخن

گفت: ما امروز تو حیاط یه جورابو چال کردیم.

خودش و دخترک همسایه را (واحد بغلی مان) می گفت. دخترک طفلی تحت تاثیر خاکسپاری مادربزرگش بود هنوز.

گفت: یه مشت خاک ریختیم روش. کپه ای درست کردیم.

گفت: ستایش حتا براش گریه هم کرد.

دخترکم را نگاش می کنم. بعد بغلش می کنم. می نشانمش روی پام. باید براش حرف بزنم. نشسته م کنار بخاری.

...

شب سال نو بود. کلاس اولی بودم. بابا برامان عصری ماهی قرمز درشتی خریده بود که توی کیسه فریزری چرخ می خورد و حالا توی تنگ بلوری، زبل و سرزنده جست و خیز می کرد. دوست داشتم پولک های براقش را لمس کنم. انگشت که می کردم توی تنگ، ماهی هه می رفت تا ته ته ها و جیکش در نمی آمد. حتا دم هم تکان نمی داد. خیلی زبل بود. آبجی بزرگه همه ش سکم می زد که نکنم. که ممکن است بکشمش. آخر فقط مال من که نبود ماهی هه. برای هر چهار تامان بود. من و آبجی بزرگه و آبجی کوچکه که توی آشپزخانه بود و کوچیک کوچیکه که نوزاد بود هنوز. می زد و می زد و حریفم که نمی شد بلند صدا می زد ماااماااان. اما مامان توی آشپزخانه با ماهی گنده تری داشت کشتی می گرفت برای شب خورده شدن. صدامان را نمی شنید. می زدم ها،  اما من روم کم نمی شد. زیر بار نمی رفتم. می گفت الانه که بکشیش. ول نمی کردم. نرم و لیز بود و توی مشتم جا نمی شد. گفتم ترسویی. گفت نیستم. گفتم هستی. گفت اگه بمیره دیگه ماهی بی ماهی. بابا دیگه نمی خره. گفتم تو خیلی ترسویی. یه چیزایی مایه ی سوسول الان. گفتم ترس چیز مزخرفی ست. اصلاً معنی نداره برام. عوضش بیا ببین چقدر کیف داره توی مشتت نگه ش داری.

گفت همه می ترسن. گفت خانم معلممون می گه ترس خوبه. معنی احتیاط رو می ده. گفتم من نمی ترسم. گفت مگه خودت شب ها که جیشت بلندت می کنه بری دست شوییِ ته حیاط، نمی ترسی؟ گفتم نمی ترسم. گفت دروغ می گی. گفتم نمی گم. جر می کرد باهام. خداییش اما می ترسیدم و جیکم در نمی آمد. الحق سایه های موهومی همیشه می افتاد روی دیوار همسایه اما برام افت داشت کسی بفهمد می ترسم. آن وقت فردا توی کوچه بین بچه ها چو می افتاد که ترسو ام و دُوشان_ پسر همسایه ی آن ور خیابان_ اذیت هاش بیشتر می شد. با آن شمشیر چوبی نتراشیده نخراشیده ش که می افتاد دنبال بچه ها و می زدشان. رئیس و حامی بر و بچ این ور خیابان بودم آخر. ضایع بود. بچه های الان می گن سه کاری. یه چیزی تو همین مایه ها. گفت ماهیا از گربه ها می ترسن. از کلاغا می ترسن. گفتم نباید بترسه این. من شجاعش می کنم. حالا ببین. آستینم را بالا زدم و تا آرنج بردم توی تنگ. گفت ها دیدی؟ می ره قایم می شه اون ته تها.

از لای انگشت هام لیز می خورد. توی مشتم جا نمی شد از بس بزرگ بود. گفت داری می کشیش. گفتم دارم شجاعش می کنم. بعد فکری ذهنم رسید. تا خود صبح که نمی توانستم این طوری دست کنم توی شیشه و مرد بار بیارمش. مثل حرف هایی که بابا می زد به مان. که می گفت دخترهای من باید مرد بار بیان.

سر گربه ی پلاستیکی کوچکم از پشت متکا دیده می شد. فهمیده بودم چکار کنم. گربه را آوردم و گذاشتم جلوی تنگ. پرده را کشیدم تا کسی نبیندشان. گفتم حالا مرد می شه. گفت انقدر می ترسه تا می میره. گفتم اگه قراره با یه گربه ی پلاستیکی بمیره، بهتره که بمیره. سر گربه ی خط مخالی عروسکی م را ناز کردم و سپردم مرد بار بیاوردش. بعد ولشان کردیم.

صبح ماهی هه با شکم باد کرده روی آب مانده بود. براش ختم گرفت. چالش کرد بغل گل های کاغذی توی باغچه و یک پرچم مثلنی کنارش کاشت. تا شب باهام حرف نزد. یواشکی نگاش که می کردم، چشاش خیس اشک بود. شب بابا برای هر کداممان یک ماهی ریزه میزه خرید. چهار تا؛ قرمز و سیاه و نارنجی و خط مخالی.

پسافرواک نوشت:

راستی تولد وبلاگم مبارک. نوشابه باز کردن این شکلی دیده بودیننیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com