فرواک

سرآغاز سخن

باز این مهتاب است

که نگاهش به دلم افتادست

باز یک آینه و عکس رخش

روبرویم لبِ حوض افتادست

دست بر چهره‌ی او می‌کشم و

صورتش را چو گلی می‌بوسم

ولی انگار از او می‌ترسم

و دلم با عطش سوزانش

یک دمی می‌لرزد

او، هراسان چو درخت بیدی

 باز می‌لرزد و عکسش بر حوض

لحظه‌ای می‌شکند، می‌لرزد

خشم‌گین بر منِ افتاده کنار حوضش

نگهی می‌کند و می‌غرد:

«باز تو بر سر حوض آمده‌ای؟

باز تو دست به  رویم زده‌ی؟

من مگر با تو نگفتم که برو؟

دوستیِ من و تو یک رویاست

زندگیِ من و تو

با هم انگار نخواهد پیوست

تو برو، من به تو می‌گویم که

راهِ من از تو جداست

من نگاری دارم

او و من عالمی از عشق و محبت داریم

نگهِ او عاشق

و همیشه با من

همنشین، همدم و پر عاطفه ‌است»

اشکی از گوشه‌ی چشمم

بتراوید چو شبنم، خشکید

نگهی باز به رویِ رخ آب

عکسی از ماه به رویِ آب است

در کنارش تک ستاره پیداست

گوئی انگار نگارِ ماه است

می‌درخشد و به من می‌خندد

به من و عاشقی‌ام می‌خندد

به من و آن همه بی‌تابی و شب‌های دراز...

 بهمن 80

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com