فرواک

سرآغاز سخن

می‌گویم آب.

روی لبم را که حس می‌کنم چاک چاک است و متورم و خشک، دستمال‌ِ نمداری می‌نشانی و قطره‌ی آبی از گوشه‌ی دستمالِ سفیدت می‌چکد توی دهانم و گم می‌شود تو جهنمِ آتشی که توی حلقم شعله می‌کشد و زبانه‌هاش گوش‌ها و چشم‌هام را می‌سوزاند و چشم‌هام را کم می‌ماند که بپلقاند از حدقه‌شان بیرون.  توی دریای موج‌دار و خیس و نم‌دار چشمهات، اشک است که تکا‌تکان می‌خورد و برقی است از روی شوقِ چشم بازکردنم گویا و لبخندی که تا چشم‌هام را باز می‌بیند می‌نشیند گوشه‌ی لبت.

پسافرواک نوشت:

توی بیابانی بی‌آب‌و‌علف بودم گویا. از زمین‌ و‌ آسمانش آتش داشت می‌بارید فرقِ سرم و گرمایی که داشت زبانه می‌کشید و بخاری که سراب‌وار جلوی چشم‌هام می‌رقصید و راهِ دور را نزدیک پایم نشان می‌داد و دریاچه‌ای که می‌رقصید جلوی چشم‌هام، پشتِ ‌آن بخارِ لرزان و رقصان و شعله‌ور. می‌دویدم و کفش پام نبود و خار بود زیر پاهام و علف‌های زبر و خشنی که حمله می‌کردند طرفِ انگشت‌هام و خیسی گرمی که می‌دوید لای انگشت‌ها و کفِ پام. می‌دویدم و از نفس نمی‌افتادم انگار. می‌دویدم و گذرِ شب و روز و ماه و ستاره‌ها و خورشید _سریع و پرشتاب_ نیم‌دایره‌ای در افق زمین می‌زدند و من، هم چنان می‌دویدم...

دوست داشتم بعد بیدار شدنم از کابوس، باز تو بودی کنارم و دست های مهربانت روی سرم. حیف که نیستی پیشم و خیلی وقت است که ندیده امت. تا عید چند روز مانده؟ می شمارم. پووووف.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۸ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com