فرواک

سرآغاز سخن

دلم بدجور گرفته. یعنی همیشه تو ساعت های آخری که می مونه به سفر دلم بدجور می گیره. تلخ می شم. احساس می کنم بار آخریه که خونه و دلبستگی هام رو می بینم. داریم می ریم اهواز. تا همین یک ساعت پیش خوب بودم ها، درگیر چمدان بستن. اما حالا که بسته ام اش. حالا که گذاشته ام اش بغل در. یعنی ممکن است؟ به مرگ فکر نمی کنم. نه. اما راستش نمی دانم چه مرگمه. خل تر از من تو دنیا هست آیا؟ این روزها دیوانه وار به وبم هم سر می زنم به امید حرفی، صحبتی، و هر بار... نه نیست. خبری نیست. تنها هستم. تنها مانده ام. و باور اینکه اگر من نشود حرفی بزنم با دوستی، فراموش خواهم شد به سادگی. این روزها دیوانه م. این روزها تلخم. ببخشیدم به بزرگواری خودتان.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com