فرواک

سرآغاز سخن

جایی که ازش جدا شد، بغل مترو بود. رنگ آسمان شده بود خاکستری. تنها شده بود حالا. سردش بود. نه اینکه سرد باشد هوا، نه. تنش سرد بود. یا یک جورهایی تهِ تهِ درونش حتا. همان جایی که به ش می گویند دل، بعضی ها و جز قلب اما برای او چیزی نیست حالا. چیزی نیست جز لخته ای گوشتِ خونی پُر رگ و پی، چیزی که فقط می تپد. نیاز است که بتپد. یخ زده بود اما حالا. یک در میان می تپید رگ و پی. دیگر از این به بعدش شب ها هم تنها بود. چیزی که به خیالش نبود تا امروز. بود اما. خودش را گول زده بود. بود مثل مومیایی ای که شب با خودت بخوابانی ش روی یک تخت و صبح با مرتب کردن تختت بگذاری ش روی رف بالای تخت، دکوری؛ کنار چند قلم وسیله ی تزئینی و یکی دو جلد کتاب. داشت شب می شد. یک جورهایی شاید نزدیک هشت. هشت نحس. هشت سال زندگی مشترک.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com