فرواک

سرآغاز سخن

پسافرواک نوشت:

خیلی سال بود کنار بابا نخوابیده بودم. یعنی پیش نیامده بود. یا خجالت یا هرچی که اسمش را بگذارید مانع شده بود. حالا ولی بخاطر عروسی خواهر آخری، مهمان راه دور داریم و اتاق ها براشان مهیا شده است و ما چند نفری می خوابیم توی پذیرایی. بالش ها کنار هم. مثل بچگی هام که دراز می کشیدم کنارش برای شنیدن قصه های شیرینی که تعریف می کرد برام. فس نفس ها و خماری خواب، زیر پتوی گرم. خیلی سال بود صدای نفس کشیدن هاش را توی خواب نشنیده بودم. فرق داشت اما اینبار. خواب به چشم هام نمی آید. تنگی نفس و صدای خس خس شدید سینه ش آرام و قرار را ازم گرفت. نمی تواند بخوابد. بی تشک می خوابد روی زمین سفت و سخت. زیر سرش هم بالش بلند. ریه هاش را از بین برده. خودکشی آرام با سیگاری که یادگاری سربازی سختش است توی رضاییه لب مرز عراق؛ پنجاه سال آزگار.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٤ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com