فرواک

سرآغاز سخن

آن طور که آرش سرکوهی مترجم کتاب در ابتدای کتاب درباره ی مانوئل ریباس نوشته، در 1957 در شهر بندری لاکرونیای ایالت خود مختار گالیسیا در شمال اسپانیا بدنیا آمده است. او از بزرگ ترین و مشهورترین نویسندگان معاصر اسپانیاست که نامش برای فارسی زبانان چندان آشنا نیست. همچنین این که منتقدان ادبی، رمان مداد نجار را که مشهورترین اثر ریباس هم هست، بهترین اثر او نیز ارزیابی می کنند. ضمن اینکه از دیگر آثارش به رمان های "کتاب ها خوب نمی سوزند"، "از من چه می خواهی عشق؟"، و "داستان های زمستان" می توان اشاره کرد.

خاطرات بشری؛ زخم های روی مغز

رمان مداد نجار به نوعی زندگی انقلابی بزرگی به نام دکتر دابارکا است کمی قبل از شروع جنگ داخلی اسپانیا (1936_1939) تا سال های سخت زندان و بعد، بازگشتش از تبعید پس از مرگ فرانکو ( دیکتاتور اسپانیا) در سال 1975 و مرگ در زادگاهش که در روایتی سیال و به نوعی آمیخته با عشق و شوریدگی او با ماریسا مایو از زبان زندانبان او (اربال) نقل می شود. این ها تمامی خاطرات زخم خورده ی بشری اند که  با شخصیت های رمان روایت می شوند و با شوریدگی شخصیت اصلی رمان و دختری به نام ماریسا داستان را پیش می برند. مداد نجار قصه ی زندان سخت و سال های مبارزه، روایت چاله ی پرلجن دنیا، انقلاب، خون های انقلابیون و بیگناهان آن و رنج هایش است.

 رمان مداد نجار در 20 فصل کوتاه نوشته شده است. راوی در فصل اول داناست که به معرفی شخصیت اصلی رمان (دکتر دابارکا) می پردازد:

 دکتر دابارکا (ی پیر که به نوعی در حال احتضار است) ایستاده در ایوان، به آوای توکاهای سیاه گوش سپرده است. (جمله ی اول، ص 14).

 توکاهای سیاه به نوعی نماد انقلاب و جبهه ی خلق اسپانیا است. نویسنده با این جمله خواننده را به دنیای ذهن دابارکا وارد می کند. آنجا که از ماریسا می خواهد تا شعر کشیش و شاعر اسپانیانی منتقد رژیم فرانکو را به یاد بیاورد:

دابارکا ناگهان گفت ماریسا! اون شعر فاستینوِ بیچاره درباره ی توکا یادت هست؟

در رگ های تو شور و آواز خانه کرده اند

پیکرت اما چنان ترد و ظریف است

که هر دو در آن جا نخواهد گرفت...ص 18.

مردی از زمان و دنیای سپری شده... ص 16. این جمله ای ست که دوست سوسا، خبرنگاری که آمده تا با دابارکای بازگشته از تبعید مصاحبه کند، به او گفته است. جمله ای که یقیناً دابارکا لایق آن است:

به او گفته بودند دکتر دابارکا از آن چپ های سفت و سخت است. دابارکا در 1936 به اعدام محکوم شده و در یک معجزه جان بدر برده. یکی از دوستان سوسا چند بار گفته بود: معجزه. دوران تبعید پس از زندان را در مکزیک گذرانده و پس از مرگ فرانکو به وطن بازگشته بود و هنوز به آرمان های گذشته خود پایبند بود...ص 16.

بله پایبند، آنجا که خبرنگار به خودش فکر می کند و به بی علاقگی ش به سیاست. (صص 16 و 17) او نماینده ی نسل جوانی ست که گذر زمان و تلاش های انقلابیان را برای رسیدن به جمهوری و دموکراسی پوچ می انگارد.

اما این تنها معرفی از دابارکا، قهرمان اصلی رمان مداد نجار، نیست، او قرار است برای خواننده بیشتر معرفی  شود و این محقق نیست جز راوی ای که می تواند یا خود خبرنگار باشد با گزارش او از مصاحبه و یا یک دانای کلی که بتواند به ذهن تمامی شخصیت ها نفوذ کند. در وهله ی اول این چنین به نظر می رسد، اما این گونه نیست. فصل دوم معرفی شخصیت دوم اصلی با راوی دانا است، نقطه ی مقابل دابارکا، شخصی از گروه دیکتاتوری فرانکو، اربال، ژاندارم اسبق رژیم. اوست که باید دابارکا را به خواننده بشناساند:

اربال به ندرت حرف می زد...(جمله ی اول فصل دوم، ص 21)

اربال، ماریا، و مانیلا در این فصل شناسانده می شوند. اربال پس از اخراج از ارتش، با مانیلا از طریق برادرش در زندان آشنا شده و در نهایت به نگهبانی بار او دعوت شده است و حال، او در همان بار، قبل از شروع به کار بار، با ماریا که خارجی است و به مانیلا برای اهداف بار فروخته شده است، در مورد چگونگی آمدنش به بار و دابارکا و شورشیان حرف می زند.

و اما نکته مهم در این فصل، مداد یا همان مداد نجار است. کلمه ای که ادامه ی روایت را به راوی سیال پیوند می زند:

کرکره ها هنوز پایین بودند و اربال بر میزی، زیر نورچراغی که تنها منبع نور اتاق بود، نشسته بود و با مدادی روی زیر لیوانی های مقوایی نقاشی می کرد...ص 23.

طوری که این روایت سیال و نوسان دار، از فصل سه به بعد با فلاش بکی که اربال از خاطرات دوران کودکی ش و بعد، کشتن نقاشی که مداد نجاری قرمز رنگی را همیشه پشت گوشش می گذاشته از دانا به اول شخص مداوم تا انتهای رمان تکرار می شود. در این میان دختری به نام ماریسا نیز نقش کلیدی دارد. نقش کلیدی ای که نیاز درونی خواننده است و هم نیرو محرکه ای برای به حرکت در آوردن موتور عشق و شوریدگی در رمان. اما از این نکات که بگذریم نویسنده می بایست به نوعی خواننده را برای توصیف لحظه لحظه های زندان و شکنجه از نگاه اربال متقاعد کند. بنابراین راهی ندارد جز اینکه اربال را سایه ی او کند؛ چه قبل از دستگیری و چه بعد از آن از این زندان به آن زندان تا بهتر بتواند حالات و روحیات و اتفاقاتی را که بر او می گذرد، برای ماریا روایت کند. چه چیزی بهتر از انگیزه دادن به اربال برای این مهم:

ژاندارم اربال، دکتر دابارکا را خیلی خوب می شناخت حتا اگر دابارکا فکرش را هم نمی کرد. اربال مدت ها بود که ردپای او را دنبال می کرد، نه به خاطر اینکه دستور داشت او را تعقیب کند. نه. نیازی درونی او را به این کار وا می داشت...ص 45.

اربال به ماریا داویزیتاکائو گفت من هم دکتر دابارکا رو خوب می شناختم. خیلی خوب. هیچ وقت نمی تونست تصورش رو هم بکنه که چقدر از زندگیش باخبر بودم. مدت ها سایه ش بودم. ردپاهاش رو مثل یه سگ شکاری دنبال می کردم. دابارکا مأموریت من بود...ص 40.

و یک دو نکته ی دیگر که اگر بگویم رمان لوث می شود.

نکته ی برجسته ی رمان:

مداد یا همان مداد نجار نکته ی برجسته ی رمان است، طوری که آنقدرها کلیدی هست که بتواند عنوان کتاب را هم از آن خود کند و در طول رمان جابجا از آن استفاده شود. مداد همان مدادی است که دست بدست گشته  (ص 35) تا درنهایت به نقاش_ یکی از انقلابی ها و دوست صمیمی دابارکا، همان که بدست اربال کشته می شود_ می رسد و بعد به عنوان غرامتی می شود که اربال از نقاش می گیرد تا در انتها به ماریا هدیه داده شود؛ ماریای خارجی(ص 155). مداد همان مداد نجاری است که نقاش پشت گوشش می گذاشت و حالا اربال می گذاردش پشت گوش و گاه با آن نقاشی می کشد. مداد، مداد نجار، خودِ خود نقاش است که بعد کشته شدن توی ذهن مالیخولیایی اربال سکنی گزیده و پشت گوشش مثل مداد می نشیند و با او حرف می زند (ص 80). مداد نجار مقایسه ای ست بین خیر و شر، آن جا که اربال عموی شکارچی و بی رحم خود را (با عنوان مرد آهنی در ذهنش) با عموی دیگرش که نجار است و مداد نجاری شبیه مداد نقاش دارد و او را نصیحت می کند، مقایسه می کند. (ص 82)

پسافرواک نوشت:

1. برای اطلاع بیشتر درباره ی جنگ داخلی اسپانیا به ادامه ی مطلب نگاه کنید و همچنین به کتاب "فرانکو"(ایوان هارشانی، ترجمه ی کمال ظاهری، چشمه، 277 صفحه) مراجعه کنید.

2. مداد نجار، مانوئل ریباس، ترجمه ی آرش سرکوهی، به نگار، چاپ اول، پاییز 91، 156 صفحه.


جنگ داخلی اسپانیا

در 1931 و پس از دیکتاتوری هشت ساله ی ژنرال پریمو دی ریبرا بر اسپانیا، انقلاب پیروز شد. اسپانیا جمهوری اعلام کرد و احزاب چپ و لیبرال در نخستین انتخابات آزاد پس از سقوط سلطنت پیروز شدند. دوران پنج ساله ی جمهوری انقلابی با فراز و نشیب ها و بحران های فراوانی همراه بود و کشمکش بین احزاب چپ درباره ی برنامه ی رفرم های اقتصادی و اجتماعی، اعتصاب متعدد و کودتای افسران سلطنت طلب و فاشیست ارتش، که ناموفق ماند، ثبات اسپانیا را متزلزل کرد. در انتخابات 1933 احزاب محافظه کار و میانه رو پیروز شده، دولت جدید را تشکیل داده و چند شورش و اعتصاب سراسری نیروهای چپ را به یاری نظامیان و فالانژ ها سرکوب کردند. ائتلاف احزاب چپ، متشکل از سوسیالیت ها، کمونیست ها، آنارشیست ها، لیبرال ها و سندیکاهای کارگری با نام جبهه ی خلق در انتخابات پارلمانی 1936 در برابر جبهه ی ملی، ائتلاف سلطنت طلبان، حزب مالکان و احزاب مسیحی پیروز شد و اکثریت مجلس را شکل داد اما ژنرال فرانکو، فرمانده لژیون مراکش ارتش اسپانیا، به یاری دو ژنرال دیگر دست به کودتای نظامی زد و با حمله ی ارتش تحت فرمان او به اسپانیا جنگ داخلی آغاز شد. نیروهای ژنرال فرانکو، که از حمایت مالی و نظامی دولت های فاشیستی ایتالیا و آلمان برخوردار بودند، در سه سال جنگ داخلی، که با خشونت بسیار همراه بود، بر مقاومت نیروهای انقلاب چیره شدند و اسپانیا را اشغال کردند. دولت استالین که در ماه های آغازین جنگ داخلی از جمهوری خواهان حمایت می کرد، پس از عقد قرارداد صلح بین هیتلر و استالین از کمک به جمهوری خواهان سرباز زد و فرانکو که از یاری ارتش آلمان نازی برخوردار بود، شهر بارسلون را در ژانویه ی 1939 و شهرهای مادرید  و والنسیا را در مارس همان سال فتح و در آوریل 1939 پیروزی خود و برقراری استبداد فاشیستی را اعلام کرد. حکومت استبدادی فرانکو تا مرگ او در 1975 ادامه داشت. پس از مرگ فرانکو دموکراسی به اسپانیا بازگشت و با بازگشت دموکراسی، آزادی خواهانی که رنج شکست و داغ سال ها زندان و تبعید را در سینه بر چهره داشتند، به کشور بازگشتند. 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com