فرواک

سرآغاز سخن

نشسته بود لبِ جوی آبِ کنار پیاده رو. کفش هاش را درآورده بود و پاهاش را گذاشته بود توی آبِ روانِ نهر. هنوز تا اذان ظهر فرصت داشت. دوست داشت امروز را نباشد روزه. بچه های تیم همه رفته بودند تمرین برای مسابقه ی فوتبالِ شب. فکر که می کرد و یادش که می افتاد تمام دیروز و پریروز را و حال نامساعدش را تا اذان مغرب، رعشه ای عجیب می افتاد توی دلش. ولی اگر می رفت، تشنگی ش را چه می کرد؟ همین امسال به قول پدرش رسیده بود به سن. خواهرش هم. دوتاشان روزه اولی. خواهرش اما تمام دیروز را توی رختخواب گذرانده بود؛ مریض و رنگ پریده. حساب که می کرد، کمِ کم پنج سالی ازش کوچک تر بود و زردنبوتر. شب، بعدِ نماز، آقا، توی مسجد گفته بود لایکلف الله الا وسعها. گفته بود برا بچه هاتون سخت نگیرین. فراری شون ندین از دین. که می رن یواشکی و دور از چشم شما روزه خواری می کنن. که تو روتون می ایستن می گن نمی گیریم و خلاص. نکنین جماعت. تابستونه و شونزده هفده ساعت روزه داری. گفته بود بچه هاتان را با زمانه ی خودتان نسنجیدشان مسلمونا. که همه چیِ الان فرق می کند با سی سال پیشِ ماها. حالا آمده بود که بشکند روزه ش را. کیک و شیری که از سوپری سر خیابان گرفته بود توی جیبش سنگینی می کرد. نیم ساعتی تا شروع تمرین فرصت داشت. آقا گفته بود دستشونو بگیرین و هر از چند روزی ببرینشون کرج یا لواسان، یه جایی که از حد عبور کنین.  

نور آفتاب درست می تابید توی صورتش. چشم هاش را نمی توانست باز کند. از وقتی روزه گرفته بود، شامه ش هم قوی شده بود. بوی طالبی و میوه های توی میوه فروشی آن ور خیابان مستش می کرد. دوست داشت خم شود و آبِ نهرِ قاطی آت و آشغال را بنوشد. یا بوی غذاهایی که از توی خانه ها بلند شده بود را ببلعد بلکم سیر شود. با تمام وجودش بو کشید. خانه ی دست چپی قرمه سبزی و خانه ی دست راستی، قیمه. یک دستش هم روی بسته ی کیک بود که بشکنم. نشکنم. چشم هاش را بست. طاقتش طاق بود. دستی خورد روی شانه ش. سرچرخاند عقب. پاکتِ آبی بلیتِ سفر توی دست های پدرش بود.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۳۱ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com