فرواک

سرآغاز سخن

دهمین دوره‌ی جایزه‌ی بنیاد گلشیری سوم دی ماه امسال در منزل بهمن فرمان آرا، کارگردان سینما، برگزار شد و رمان نگران نباش مهسا محب‌علی و  احتمالاً گم شده‌ام سارا سالار  به ترتیب برنده‌ی جوایز بهترین رمان و رمانِ اول ( اولین رمانِ چاپ شده‌ی نویسنده)  انتخاب شدند. در این جشن ابوالحسن نجفی، محمود دولت‌آبادی، سیمین بهبهانی، رضا کیائیان، مهدی یزدانی خرم، برگزیدگان مرحله‌ی نخست داوری و برخی از نویسندگان و مترجمان نیز حضور داشتند.

مهسا محب علی متولد 1351و نویسنده و منتقد ادبی است که کارگاه داستان نویسی نیز دارد. او در کارنامه‌ی ادبی خود رمانِ صدا، عاشقیت در پاورقی و نفرین خاکستری را دارد که شش سال وقفه‌ی او در چاپ کتاب‌ جدید، نوشته‌هایش را پخته‌تر کرده و آنها را از حالت ذهنی به تجربی مبدل کرده است.

نگران نباش را نشر چشمه زمستان 1387 چاپ کرده است. کتاب طرح جلدی جالب و پرمحتوا دارد که با مضمون داستان کاملاً مطابقت داشته و برنده‌ی بهترین رمان سال 1387جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات نیز شده است. نگران نباش رمانی اجتماعی و امروزی و جوان‌پسند است که به مشکلات عده‌ای از جوان‌های درگیر اختلافات خانوادگی ‌و جَوِ پر تنشی که در آن خانواده‌ها حاکم است می‌پردازد. خانواده‌های از هم گسیخته و مرفه‌ای که در حالتِ گذاری بین مدرنیسم و پسا مدرنیسم معلق مانده‌اند و مَفر و گریزی برای رهایی از این خلأ برایشان نیست. خود نویسنده ایده‌ی نوشتن رمان را از روزهای پایانی سال که برای خرید به تجریش رفته بوده گرفته و در آنجا هرج و مرج جمعیتی را که شتابان خرید می‌کرده‌اند دیده و با این فکر که اگر زلزله‌ای در تهران رخ دهد چه خواهد شد داستان را ساخته و پرداخته است.

 


ماجرای داستان طی یک شبانه‌روز و از شروع پیش لرزه‌های کوتاه (از نظر زمانی) و با درجه‌ی کم (ریشتر) رخ می‌دهد و شروعش از خانه‌ی راوی (شادی) است، دختر جوانی که به علت بی‌مهری‌های پدر و مادرش _ که هرکدام درگیر مسائل خودشانند _ معتاد و خانواده گریز است؛ و ادامه با فرار شادی از خانه و در فاصله‌ی مسیر خانه تا خانه‌ی ساقی‌اش( هم تیمی‌هایش) و شهری که به هرج و مرج کشیده شده و عده‌ای جوان که می‌خواهند تهران را تصرف کنند رخ می‌دهد اما شادی در این شلوغی نگران زلزله نیست و بدون استرس مرگ به مشکلاتِ دوستانِ خانه یکی ‌اش و پسری که در این روز به خاطر او خودکشی کرده فکر می کند و تهیه‌ی مواد مخدر مورد نیازش برای روزهایی که شهر خالی از سکنه شده باشد.

محب‌علی زبان راوی‌اش را خیلی خوب انتخاب کرده، طوری که تصور ذهنی خواننده از راوی همان معتاد مُفنگی‌است که دربدر پی موادی است تا خماری‌اش را رفع کند همین طور تکیه کلام‌های رایج بینشان(جوان‌ها) و طرز استفاده مواد و چگونگی سیگار کشیدن،‌ همه و همه به خوبی تصویر شده است. اما اشکالات جزئی نیز دارد که نویسنده از آنها غافل مانده است: یک اینکه تلفظ زبان آذری خدمتکارِ مادربزرگِ شادی اشتباه است مثلِ «الله بِلور». در هیچ کدام از شهر‌های آذربایجان تلفظِ کلمه‌یِ «می‌داند» بِلور نیست بلکه بْلور، بولور، بیلور، بیلیر تلفظ می‌شود و اگر نظر نویسنده این است که مکالمه‌ای را به زبان آذری بنویسد چرا زبانِ معیار آذری را برنمی‌گزیند که آشنا‌تر است. البته اگر لهجه‌ی خاصی از این زبان مد نظرش بوده ( به نظر می‌رسد لهجه‌ی شهر بناب یا ملکان باشد) بهتر بود در پانوشت ذکر می‌کرد مربوط به کدام شهر آذری‌زبان است. دو اینکه ناخودآگاه در این رمان کمی هم تبلیغ به استفاده از مواد مخدر و مخصوصاً سیگار شده است. مثلا سیگار کشیدن راوی را چنان شرح داده که هر کس را به هوس یکبار امتحان کردن سیگار می‌اندازد. هرچند، این تجسم نویسنده و قدرت او را در به تصویر کشیدن صحنه‌ها نشان می‌دهد اما جنبه‌ی اخلاقی این قضیه را نباید فراموش کنیم چرا که ما ناخودآگاه در داستان‌هامان الگو می‌بخشیم و این نکته را هیچ نویسنده‌ای نباید از یاد ببرد که خوانندگان داستانش تیزهوشند:

« کام می‌گیرم و دود را توی دهانم می‌چرخانم، ماهیچه‌های فکم باز می‌شوند. کام می‌گیرم و دود را توی سینه‌ام فرو می‌دهم، رگ‌های گردنم باز می‌شوند. چشم‌هایم را می‌بندم و کام می‌گیرم و دود را توی دماغم می‌کشم، رگ‌های پیشانی‌ام باز می‌شوند. کام می‌گیرم ... کام می‌گیرم...کام می‌گیرم... الان سلول‌های خاکستری راه می‌افتند...آن وقت می‌توانم فکر کنم... می توانم به این دو تا جنازه فکر کنم... می‌توانم...»

و :

« کمد کوچک را می‌کشد کنار و قرنیز پشتش را از جا درمی‌آورد.

"ای‌ ول خانوم مارپل! جاساز سیامک رو پیدا کردی؟"

در قوطی کبریت را باز می‌کند.

" جاساز خودمه... دو تا حب بیشتر ندارم."

قوطی را توی سوراخ می‌گذارد؛ قرنیز را جا می‌زند و کمد را برمی‌گرداند سر جایش.

" چیه، چرا این طوری نگاه می‌کنی؟"

تف توی دهانم خشک شده. باورم نمی‌شود سارا جاساز داشته باشد.

" مگه تا حالا خمار گذاشتت؟"

چهار زانو می‌نشیند روی تشکچه و حب را می‌زند سر سوزن.

" نه... ولی برا روز مبادا بد نیست."...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com