فرواک

سرآغاز سخن

روایتی صمیمی با راوی ای صمیمی

رولان بارت در "نوشتن درجهء صفر" نوشته است: "ادبیات تار و مار می شود، معضلات بشر برملا می شود و بدون زرق و برق ارائه می شود، نویسنده برای همیشه صادق می شود". درست به همین دلیل قرار است رمانِ ابر ابله لو رمانی باشد صادقانه و صمیمی و درست به همین دلیل است که راویِ ابر ابلهِ لو  هم در صفحه ی 54 اسم بارت را جزو فهرست مواردی می گنجاند که در موردش زیاد می داند. و باز درست به همین دلیل است که راوی به صمیمی بودن اطرافیانش هم توجه ویژه ای دارد: شاید او مثل من خونگرم و صمیمی نباشد... ص 9. راوی اول شخص ابر ابله تاجایی به مسئله ی صمیمی بودن اهمیت می دهد که وقتی احساس می کند داشتنِ دوست دختر حالش را و افکاراتش را بهتر خواهد کرد با او نیز در فصلی که با عنوان صمیمیت نامگذاری شده تصمیم به صمیمی شدن و صد البته صادق بودن می گیرد: پیش خودم فکر کردم اگر قرار است او خیال کند من یک احمقم، همان بهتر که الان چنین فکری کند... او پرسید من همیشه تا این حد صادق و صمیمی هستم و من جواب دادم که اولین بار است... ص 136 یا این جمله: وقتی با او خداحافظی می کردم، لحظه ای مرا در آغوش کشید؛ که وقتی به آن زمان برمی گردم، به گمانم خیلی صمیمی بود... ص 137. و باز این صمیمی بودن، کودکانه نگریستن و کشف و شهود های  آن، راوی را به دوستی با یک کودک، بازی با توپی پلاستیکی و بازی میخ و چکش بچه ها سوق می دهد.

 در دنیای ماشینی ای که کاملاً سمت و سوی پسامدرنیسم پیدا کرده و خلاء روابط فردی در آن بوضوح بچشم می خورد، راویِ اول شخصِ بی نامِ رمان ِلو دو دوست دارد؛ یک دوست خوب و یک دوست بد. دو دوست نمادین به منزله ی نمادی از خیر و شر، دو دوست که بود و نبود صمیمیت در آنها مهم ترین ویژگیِ گزینش از سَمتِ راوی ست. کیم دوست خوبی ست در جزیره ای نسبتاً دور، طرحش را که در زمینه ی هواشناسی ست می گذراند و تنها ارتباطش با راوی، دستگاهِ فکسی ست که گاه و بیگاه برای راوی با آن فکس و لیستِ فهرست های طبقه بندی شده ای را می فرستد که راوی از زمانی که منزل برادر سفرکرده ش ساکن شده، توانسته به نوعی ابداعش کند و به بازی دعوتش کند و دوم کنت، دوستِ تیزهوشی که یکی از اعضای گروهِ منسا (باشگاهی برای همان دو درصد جمعیتی که ضریب هوشیشان بالاتر از 140 است... ص 75.) ست که البته با توجه به نمونه های عینی متن و ذهنِ راوی و کشف و شهود او در مورد زمان و بالاخص تلاش برای خودانگیزشی راوی، کنت خودِ ناخودآگاهِ خود اوست. آن باطنِ ذهنیِ شخصیت، آن وجهِ درونی آنجا که راوی در موردش می گوید: از مدت ها قبل می دانستم فقط قدری زمان می برد تا مرا پیدا کند، و با بیم و اضطراب آشکاری منتظر تماسش بودم...ص 75.  و یا: خلاص شدن از شر او کار ساده ای نیست... ص 76 و  در نهایت جمله ای کلیدی اینکه: کنت، برایم مظهر همه ی آن چیزهایی است که سعی دارم از آن بگریزم؛ وجه خبیث بشر. ص 76. این ها تمامی خود درونی راوی هستند که با پشت پا زدن به کار و تحصیل و عزلت نشینی در منزل برادر سعی در حذف کردنشان یا به نوعی فرار از خود دارد. 

راوی در پی صمیمیت تا آنجا پیش رفته که از همان ابتدا وضعیت خودش را با لحنی صمیمی با خواننده در میان گذاشته است. جملات آغازین رمان با همان دو جمله ی کوتاهِ من دو دوست دارم. یک دوست خوب و یک دوست بد و البته برادرم هم هست شروع شده که در نگاه نخست خواننده را با دو راه فکری روبرو می کند. راوی ای با قابلیتِ ذهنیِ پایین تر از نرمال یا راوی ای باهوش، نکته سنج با مشغله ی فکری زیاد، درگیر شده با جهان پیرامون پست مدرنیته با توانایی تحلیل که در نقطه ای به بی معنایی یا خلاء ذهنی دچار می شود: ناگهان همه چیز برایم بی معنی شده بود. ص 13. و همین بی معنایی او را به سمت معنایابی مقوله ای در علم فیزیک یعنی زمان، مفهوم آن و بود و نبودش و سوالاتی در باره ی از هم پاشیدگی هستی می کشاند: زمان من، زمان تو، زمان پل، زمان خورشید، زمان های مختلف و متعدد. این همه زمان معادل بی زمانی است... ص 37.  همین زمان و مقوله ش موجب بوجود آمدن موتیف های زمانی چون ساعت مچی در رمان شده که راوی پیاپی در موردش اشاره می کند، آن را جزو لیست نداشته هایش می گنجاند و اینکه باید روزی بخردش تا جاییکه در سفرش به امریکا سری هم به کارگاه تولیدی ساعتِ رولکس هم می زند یا قبلش برای فرار از درخواست زورکی برادرش مبنی بر سفر به امریکا از او می پرسد: از او می پرسم نمی تواند به جایش چیز دیگری به من بدهد. مثل یک ساعت مچی. رولکس. واقعاً یک ساعت مچی می خواهم...ص 144.

ترس از آشفتگی، فهرست نگاری، شورشی علیه مدرنیته

راویِ ابر ابله همان طور که از نامش پیداست شاید به دید اولیه ی انسان های عادی به قول خودش که در پیرامونش هستند کمی ابله بنظر برسد. راوی ای که در وهله ی اول به نظر می رسد سوالاتش ساده ست: آیا گاهی شده آرزو کنید که کاش در این حد اطلاعات نداشتید و می توانستید آزاد و رها در ساحل بدوید، بی اعتنا و بی تفاوت نسبت به همه چیز؟ یا، آیا زمان وجود دارد؟ آیا اندازه ی عالم هستی شما را می ترساند؟ آیا گاهی وقت ها حس می کنید تمام کارهایی که انجام می دهید بیهوده است، چون تا پنج میلیارد سال دیگر خورشید می سوزد؟... ص 129. او با مفهوم زمان و از هم ریختگی معنایی آن، آن طور که در نظریه های پیشین نظریه پردازانی چون انیشتین نظیر نظریه ی نسبیت مطرح شده و باز آن طور که در کتابی تحت عنوان زمان که در کتابخانه ی برادرش پیدا می کند، به مشکل بر خورده: به طور کلی پشیزی برای هستی قائل نیستم. ولی با زمان مشکل دارم... ص 15. و این دقیقاً همان معضلِ دنیای پست مدرنیته ی حال است با ورودی های بی نهایت زیاد اطلاعات و خروجی های اندک و درنهایت آشفتگی پس از آن: از آشفتگی می ترسم... ص 148. او جوان 25 ساله ی تحصیل کرده ای ست که با بوجود آمدن آنیِ بی معنایی در زندگی ش(ناگهان همه چیز برایم بی معنی شد...ص 13) دانشگاه را ترک می کند، خانه ی اجاره ای ش را تحویل می دهد و درپی سفر دوماهه ی تنها برادرش به امریکا موقتاً در خانه ی او ساکن می شود تا جوابی برای آن پوچی که سراغش آمده، پیدا کند. به آن عدم حتمیت در زندگی با آرزو و یاد آوری های گذشته و گاهاً مرور خاطرات اما باز فایده ی زیادی در این نوع عزلت گزینی پیدا نمی کند: هیچ برنامه ای ندارم و هنوز هم حس می کنم همه چیز پوچ و بی معناست. ضرباهنگ زندگی را کاملاً پایین آورده ام. در حد صفر...ص 17.

و اما همین گنجاندن تمام دارائی هاش در کوله پشتی و ساکن شدن در خانه ی برادری _که ارتباط عمیق عاطفی ای بینشان نیست_ و سکوت و مواجهه با فشار و  تلاش برای رهایی، او را در مسیرِ خودشناسی قرار می دهد: با دوچرخه به شهر برگشتم و به موجودیت زندگی قبلی م خاتمه دادم... ص 15. جمله ای آشکار از شورش برعلیه مدرنیته. دوچرخه نمادی ست از دوران پیشامدرن؛ نیل به گذشته. راوی حالا با قدم های اولی که برداشته است کم کم به سمت تغییر از راوی ایستا به پویا پیش می رود. مرحله بعدیِ بعد از ساکن شدن فکس و ارتباط های مجازی ست. ارتباط با جهان مدرن یعنی دوست خوبش و برادرش که به نظر می توانست حتا ایمیل هم باشد. قدم بعد فهرست نگاری و شریک کردن دوست خوبش هم در این بازی ساده برای خودشناسی بهتر است؛ خریدن وسیله هایی که به قدر کافی کوچک باشد و قابل حمل، فعالش کند، و باعث شود زمان را از یاد ببرد، مثل توپ پلاستیکی و اسباب بازی چکش و میخ باعث کم شدن فشار روحی و تخلیه شدنش می شود طوری که هر وقت فکر می کند تحت فشار است از آن استفاده می کند، آشنایی با لیزا، و درنهایت قدم آخر با اصراری که برادرش برای کمک به او دارد؛ سفر به امریکا، به محیطی ماورای محیط خودش، به جهانی پر از تغییرات و تصمیم گیری. (مثل کسی که فوبیای آب دارد و بی هوا به درون استخر هلش بدهی.) او چاره ای جز مواجهه با دنیای پیرامون، تکنولوژی و عدم حتمیت ندارد لذا باید خودش را مثل فیزیکدانی که دوستِ دوستِ بدش بود به باورکردن سوالاتی که جواب قطعی ای براشان نیست، آماده کند: می گوید نمی فهمد. ولی تردی ندارد که حقیقت است، و او یاد گرفته آن را قبول کند...ص 79. درست مثل عدم قطعیت حاکم در دنیای پست مدرن، درست مثل همان بینشی که در یک سوم پایانی رمان به آن اذعان شده. درست همان تلاش که برادر بزرگتر_ در یک فصل مانده به آخر برای نجات او از آشفتگی ای که از ملازمات دنیای پست مدرن است و رهاندن اش از باتلاق عظیم و از هم گسیخته ی روابط عاطفی_ یادآوری می کند برادر ها مهمتر از پولند...ص227.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٦ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com