فرواک

سرآغاز سخن

شروعت کرده ام پدرام. شروعی که اسمش را گذاشته ام شروعی دوباره بعد شش ماه و اندی ننوشتن. قصه ی تو را می خواهم بنویسم اینبار. قصه ای که یک ماه و اندی ست توی ذهنم جان گرفته. دارد جان می گیرد هم. بیشتر و بیشتر و بیشتر. باز کم است ولی. باید انقدری پیش بروم که چهره ات را، خطوط چهره ات را، مو به مو بیاورم جلوی چشمم. هنوز فقط خطوط درهم صورتت جان گرفته. یک سایه ی محو ازت. مانده تا حرکتت بدهم. مثل پینوکیویی که ژپتو ساخت و اولش چوبی بود و بعد آرام جان گرفت. حرکت کرد. حرف زد. کارهای اشتباه ازش سر زد. حالا نوبت توست بعد روفیایی که هنوز توی ذهنم جان دارد. که حالا هم گاهی که می نشینم پشت میز ناهارخوری برای نوشتنت، برای تایپ شناسنامه ات، برای طرح ریزی ات، به قول بابا پی سازی ات که بعدش بتوانم راحت، بی دغدغه ی توی نصف راه ماندن، بریدن، نتوانستن به نفس کشیدن، بی دغدغه ی زلزله های چند ریشتری که تا نصفه گذاشتن بنای داستانم حتا پیش می روند، بتوانم که بنویسمت، نمی گذارد روفیا خیلی. هنوز با من همراه است صداش، کارهاش، نگاهش. هنوز می نشیند روبروم وقتی می خواهم تو را شروع کنم. شروعی دوباره. باید جام را عوض کنم. یک جای دیگر. یک ملودی دیگر. که فقط خاطره ی تو را برام بسازد. که فقط خاص تو باشد پدرام آنجا. آن مکان. آن ملودی. می خواهم آنقدر معطل کنم نوشتنت را که خودت جان به لب شوی. که خودت بخواهی بنویسمت. آنقدر که تشنه باشم برای گفتن از تو. گفتن از لیلا. گفتن از شوهرش...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٢ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com