فرواک

سرآغاز سخن

می بینید؟ شاید هم، البته جورهایی می توانم بگویم حتمی، خودتان فهمیده اید که دیگر حال و حوصله ی موعظه ندارم باهاتان. شما هم_ آن طور که گفتم توی فصل های قبل_ یکی هستید مثل همین چهار نفر. اگر بخواهید، با یک اشاره می شوم راوی تان و پته تان سه سوت روی آب می افتد. خیلی وقت ها خیلی کارها کردنش و خیلی حرف ها  گفتنش به صلاحتان نیست. پس لال مانی بگیرید و بگذارید کارم را بکنم. این آخرِ قصه است. البته اگر قصه ای فرضش کنید. دلم از (...) لیلا ریش است. دلم از دست حمید خون است، از نقشه های پدرام و حتا از خود شهروز که مثل کفتار نشسته بوده به (...) تا بعدش، به خیال خام (...). ولش کنید جان عزیزتان موعظه های من را.  چطور است بیایید و کاری کنیم؟ بیایید و فکر کنیم که من اصلاً این وسط، هیچ کاری نکرده ام، حرفی نزده ام، جایی نرفته ام. اصلاً بیایید و فکر کنید قصه ای و روایتی در کار نبوده و توی این یک ساعت گذشته هیچ اتفاقی نیفتاده؛ انگار که نه خانی آمده، نه خانی رفته؛ حالا که به یک بامداد دو سه دقیقه ای مانده! این طور بهتر است. ولم کنید بگذارید اینجا، گوشه ی شومینه بنشینم و  گرم شوم کم اکی. خیلی سردم است. لرزم گرفته.

پسافرواک نوشت:

دارم به انتهای داستان  بلندم می رسم؛ به انتهای نوشتنش. داخل پرانتزها را بیپ فرض کنید. نمی شود گذاشتش آخر. داستانم لو می رود.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com