فرواک

سرآغاز سخن

آندره ژید نویسنده ی فرانسوی است که در 1947 نوبل ادبی را از آن خود کرده است. او سکه سازان را در 1925 از ترکیب و تغییر دو مقاله که به فاصله ی دو سال از هم چاپ شده اند، نوشته است. یکی داستان شبکه ای مخفی که گرایش های آنارشیستی داشته و در سال های پیش از جنگ جهانی اول اقدام به ضرب سکه های تقلبی و سپس پخش آن از طریق جوانان ناآرام آن زمان داشته و دومین واقعه داستان نوجوانانی است که با دوستانشان گروهی شیطان پرست تشکیل داده بودند که سرآخر به خودکشی یکی از آن ها منجر شد.

داستان در سه بخش و دو مکان رخ می دهد. پاریس، ساس فه (سوییس) و، باز  پاریسِ (زمان داستان) سال های قبلِ جنگ جهانی اول که طی 5 ماه متوالی با شخصیت هایی بی شمار اتفاق می افتند. شخصیت هایی که به گونه ای با هم در ارتباطند، به نوعی که نویسنده توانسته برای هر کدام شجره نامه مانندی ترتیب بدهد و خط و ربط هاشان را به هم با رسم خطوطی نشان بدهد:

شخصیت هایی که با دیالوگ هاشان محشور می شوند؛ دیالوگ ها و افکار و نظرهایی که به شان جان می دهد و صد البته معنا، شخصیت هایی مردانه از سه نسل و البته زنان که با وجود سیاست و فرهنگ حاکمه بر آن زمان نقش هایی گاه کلیدی و دیالوگ هایی گاه احساسی و اساسی دارند. طوری که اگر حضورشان در داستان پررنگ شود می توانند داستان را از آن خود کنند اما ژید خودآگاه آن ها را_ مثل لیدی گریفیث یا پولین_ با عقاید ژرفشان مثل ستاره ای درخشان روی صحنه می نمایاند (دالی جیم جیم) و بعد به آنی به پشت پرده سوق می دهد. ناپیدا، محو و گاه فراموش شده تا همتراز شوند آنگاه با شخصیت هایی بی ثبات، سطحی و بی عقیده مثل سارا، لورا و حتا مثل مادر برنار بی هیچ اثری فیزیکی.

زاویه دید

داستان با لو رفتن نامه های مادر برنار و فهمیدن نامشروع بودنش_ نامشروع بودن برنار_ شروع می شود که در طی آن اتفاق، برنار تصمیم به ترک منزل می گیرد. این خروج از خانه و یک شب خوابیدنش در منزلِ صمیمی ترین دوستش _اولیویه_ شخصیت های دیگر داستان را آرام آرام  با روایت دانایی همه چیزدان و البته قضاوت گر وارد صحنه می کند تا آنجایی که خواننده گاه حس می کند دست پنهان نویسنده نیز در روایت ها دخیل است یا با شخصیتی طرف هست که ممکن است در فصلی بعد خودش را نشان بدهد. این روایت تا ورود ادوارد به داستان در فصل هشتم _ص 87_ادامه دارد و پس از ورود او به ماجراها که با لورا _که او هم معشوقه ی برادر اولیویه هست و همچنین دوست ادوارد_ به داستان وصل می شود با روایت اول شخص او در نامه ها و یادداشت هایش ادامه ژیدا می‌کند و اما نه یک در میان با روایت دانای کل یا طبق قاعده و اصولی خاص. طوری که از این پس با دو داستان همزمان و گاه موازی روبرو می شویم. یکی داستانی رئال که دانائی کل روایت گر آن است و دیگری داستانی ایده آل که قرار است از وقایع همین داستان رئالی که دانای کل تعریف می کند و ادوارد نویسنده قصد نوشتن و طرح ریزی اش را دارد با همان شخصیت ها و البته با نام هایی مستعار. شخصیت اول هم خود ادوارد است هرچند در فصل اول که با ماجرای فشفشه ای برنار آغاز می شود گمان می رود شخصیت اصلی برنار باشد. اما این ادوارد است که پس از ورودش به ماجرا در همه جا حضوری اساسی دارد. روی همه تأثیر می گذارد و جورهایی نصیحت کننده و دانای این جمع سی و پنج نفره است. تا جایی که این نصیحت ها گاه به نقد خودش و نویسندگان آن زمان هم می انجامد و باز پشت همین نقادی ها صدای نویسنده (ژید) به گوش می رسد: "کنت عزیزم، راستش را بگویم، باید به شما اعتراف کنم که از میان همه ی گندهای قی آور بشری، ادبیات، یکی از آن هاست که من بیش از هم از آن بیزارم. من در ادبیات جز چاپلوسی و چرب زبانی چیزی نمی بینم و دارم شک می کنم که این ادبیات مادام که گذشته را جارو نکرده است بتواند چیزی بشود. ما بر روی احساسات قالبی زیست می کنیم و خواننده پیش خود تصور می کند همان احساس را دارد. زیرا هر چه را چاپی باشد باور می کند، نویسنده درباره ی این نکته همان گونه تأمل و تفکر می کند که درباره ی اصولی که آن ها را بنیاد هنر خود می داند. این احساسات مانند شماره های فلزی صدای قلبی می دهد اما در جریان است و چون می دانیم که سکه ی قلبی سکه ی درست را از گردش خارج می کند، کسی که به مردم سکه های حقیقی تقدیم کند مثل این خواهد بود که به ما فقط حرف تحویل بدهد. در دنیایی که هرکسی تقلب می کند، مرد حقیقی حقه باز جلوه خواهد کرد. من به شما هشدار می دهم. اگر من مجله ای را اداره کنم برای این است که مشک ها را بترکانم و همه ی احساسات ظریف و زیبا و این برات ها یعنی کلمات را از ارزش بیندازم..."صص 353و 354. و یا: "... من غالباً فکر کرده ام که در هنر و به خصوص در ادبیات، تنها کسانی به حساب می آیند که به سوی مجهول خیز برمی دارند. سرزمین تازه ای کشف نمی شود مگر آنکه بپذیریم که ابتدا و تا دیرگاهی، هر ساحلی را در دیدگاه خود گم کنیم. اما نویسندگان ما از پهنه ی دریا می ترسند و فقط کناره رو هستند..." ص 375.

جمعی سی و پنج نفره از شخصیت های داستان که نماینده ی قشری از جامعه ی به نوعی بورژوای آن زمان هستند. جمعی متشکل از سه نسل البته جورهایی هرج و مرج زده، نوجوانانی ناآرام و ناهشیار و غرقه در منجلاب، جوان هایی در پی راهی برای رسیدن به هدف، و سر آخر نسل اول این بریده ای از جامعه ی فرانسه ی قرن نوزدهم؛ پیرانی سردرگم افکارها و تصوراتی که زمانی به شان عقیده داشته اند و حالا با توجه به کشف و شهودهایی گاه سطحی و گاه ژرف در انتهای راه آمده، آن را پوچ می انگارند. (رجوع شود به دیالوگ های لاپروز در صفحات انتهایی.)

زنان در سکه سازان

زنان در سکه سازان به دو گروه زنان با درک سطحی و زنان ژرف اندیش طبقه بندی می شوند اما در پس همین ژرف نگری ها و تصورات و عقاید بطئی شان بازهم همان زن قرن نوزدهم هستند. زنان بی استقلال، و متکی به جنس غیر. پولین با دیالوگ های ماندگارش باز همان زن خانه داری است که همسرقاضی اش مولینیه می شناسدش، زنی با خصوصیات زنانه، درون خانه ای و بدور از اندیشه های مستقل فراجنسیتی که  اول و آخرش مادر است. مادر سه پسر، ونسان، اولیویه و ژرژ. یا لیدی گریفیث با آن استقلال مالی و زندگی مستقل دور از پدر و مادر، باز وابسته به مردی است که معشوقه ای دارد و راشل با فداکاری و جان نساری زبانزدش، همچنان بی اتکا به خویشتن خویش و همپایه چون زنانی مثل مادرش یا سارا و لورا خواهرانش است.

دین و مذهب در سکه سازان

ژید در سکه سازان که به نوعی ریاکاران نیز نامیده می شود گویی می خواهد مومنان را بیشتر از دیگران قربانی و برده ی ریاکاری نشان بدهد. خانواده ی ودل که پانسیونی برای تربیت بچه های نوجوان دارند نمونه ی بارز آن است که بچه ها، چه جوان های این جمع و چه نوجوان های داستان که در آن تحصیل می کنند، در آنجا رشد یافته اند. بچه های ناخلف، شخصیت هایی ناپخته و نا آزموده مثل برگ درختی که به انتظار حرکتی، منتظر بادی است ولو بادی مخالف. خانواده ی ودل نمونه ای است که در آن از هر عقیده ای_ مومن مسلک گرفته تا بی دین_ یافت می شود. همه ی افراد خانواده ی ودل در فضایی آلوده دم می زنند و بالطبع مشخص است چه جور انسان هایی به جامعه تحویل می دهد و خواهند داد. آرمان پسر ناخلف و البته باهوش این خانواده کسی است  که همه ی کاستی های این قشر از جامعه را خوب به تصویر می کشد. او با نکته سنجی و ریز بینی فوق العاده اش تک تک اعضای خانواده اش را به بوته ی نقد می کشد و از همه مهم تر پدر و پدربزرگ کشیشش را. این دیالوگ طلایی اولیویه را با آرمان درنظر بگیرید:

اولیویه: "باز هم یک لحظه بمان، دلقک جان... چه چیز باعث شد که بگویی پرت ادای کشیش را در می آورد؟ آیا او را مرد مومنی گمان نداری؟"

آرمان: "آقای ابوی بنده زندگی اش را به طرزی تنظیم کرده که دیگر نه حق دارد و نه وسیله ی آن که آن طور نباشد. بله، او مومن حرفه ای است. معلم ایمان است. او ایمان را تزریق می کند و دلیل وجودی اش این است، این وظیفه ای است که اجرا می کند و باید به آخر برساند، اما درباره ی اینکه بدانیم در آن چه "محکمه ی وجدان" نام داده، چه می گذرد؟... این هم فضولی است که برویم از او بپرسیم، می فهمی، و من گمان می کنم که خودش هم هرگز از خود نمی پرسد. طوری تظاهر می کند که گویی هرگز مجال این پرسش را از خودش ندارد. او زندگی اش را از تعهداتی انباشته که اگر ایمانش سست شود همه ی آن کارها به هم خواهد خورد، به طوری که آن کارها این ایمان را اقتضا می کند و با همان کارها حفظ می گردد. او خیال می کند ایمان دارد برای آنکه کارش را همان طور ادامه می دهد که ایمان می داشت. دیگر آزد نیست که ایمان نداشته باشد. عزیزم، اگر ایمانش ترک می شد، آه! مصیبتی می بود! بلایی رخ می داد! فکر کن، ناگهان خانواده ی ما دیگر چیزی برای امرار معاش نداشت. عزیزم! این واقعیتی است که باید در نظر گرفت! ایمان بابا، ناندانی ماست. ما همگی به طفیل ایمان پدرمان زندگی می کنیم..." ص 397.

 جملات انتخابی:

... نود درصد، شوهری که تسلیم زنش می شود برای آن است که می خواهد بخشایش زنش را در موردی جلب کند. عزیزم یک زن پاکدامن در همه چیز امتیازهایی بدست می آورد. همین که مرد لحظه ای پشت خم کرد زن روی دوشش سوار می شود. آه دوست عزیز، برای شوهرهای بیچاره الیته غالباً جای دلسوزی است. وقتی ما جوانیم آرزوی زنان پرهیزکار را داریم بی آنکه بدانیم این پاکدامنی آن ها برای ما چقدر تمام می شود...ص 253.

همیشه وقتی زنی خودش را بیشتر تسلیم نشان می دهد عاقل تر به نظر می رسد...ص 342.

... ولی دوست من، شما خوب می دانید که هیچ چیز مثل این گیر و دارها ابدی نیست؛ این کار شما رمان نویس هاست که آن ها را حل کنید. در زندگی چیزی حل نمی شود. همه چیز ادامه پیدا می کند. در بی اطمینانی می مانیم و تا آخر کار، همین شکلی هستیم بی آنکه بدانیم به چه چیز تکیه کنیم. ما در این انتظاریم و زندگی ادامه دارد. ادامه دارد. انگار نه انگار. و از این هم، مثل همه چیز دیگر سهمی می بریم... مثل همه چیز دیگر... بفرمایید. خداحافظ...ص 343.

زندگی کردن بی هدف یعنی خود را آماده ی تسلط هر حادثه نشان دادن... ص 374.

پسافرواک نوشت:

1.سکه سازان، آندره ژید، ترجمه ی حسن هنرمندی، ماهی، چاپ دوم، زمستان 88، 479 صفحه.

2. از این 479 صفحه 419 صفحه اش متعلق به داستان و مابقی یادداشت های ژید موقع نوشتن سکه سازان و پیوست هایی مثل روزنامه ها و نامه ها است.

3. از این رمان با عنوان Les Faux Monnayeurs که عنوان اصلی کتاب به زبان فرانسه هم هست، Benoit Jacquot فیلمی ساخته است. 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com