فرواک

سرآغاز سخن

   می‌خواهی بگویی مامان که می‌گویی اَ،او. می‌گویم جانم. عزیز تنم. با چشمهات می‌پرسی بابایی کجاست و من می‌بوسمت و می‌خندم. بغلم می‌کنی. هنوز تنت گرم است، گرم خواب، غلت می‌زنی. بیا با هم غلت بزنیم. دستم را می‌کشم دور کمرت و بغلت می‌کنم و روی تخت می‌چرخیم و می‌غلتیم . می‌خندی؟ بخند. خنده ت را دوست دارم. بیا بغلم، حالا. پاشو برویم دستشویی. می‌ترسی؟ نگرانی . نگران نباش. خب اشکالی ندارد بعضی شب ها... بغل من نمی‌آیی؟ خیسی تنت را دوست نداری؟ مهم نیست که لباسم خیس تن تو شود. بیا نترس. بغلم کن. آهاه. دستهایم را دور گردنت بپیچ و به من بفهمان که دوستم داری.

 داخل حمام می‌شورمش، سریع، بخار پیچیده همه جا. وقتی داخل وان فرو می‌برمش، نفس نفس می‌زند. اولش از آب می‌ترسد و بعد که گرمی‌ش را احساس می‌کند، شروع می‌کند به دست و پا زدن و تمام لباسهای تنم را خیس کردن. می‌پیچمش لای حوله و می‌آورمش اتاق و یکی یکی لباسهاش را تنش می‌کنم و شیشه شیر را می‌دهم دستش. هنوز توی شیشه شیر می‌خورد، نه شیر خشک، شیر پاستوریزه‌ی ولرم که تویش چند حبه قند انداخته باشم . نه کره مربا می‌خورد، نه پنیر، نه تخم مرغ شل و سفت، نان خالی را می‌چپاند داخل دهان و دولپی می‌خورد. دراز می‌کشم . ملافه را روی سرم می‌کشم . می‌آید کنارم . دراز می‌کشد و باسنش را به شکمم از پشت می‌چسباند. کار هر روزمان است. می‌رویم حمام، صبحانه می‌خوریم و دراز می‌کشیم روی تخت...

پسافرواک نوشت:

از خاطرات است این متن. تاریخ دقیق ندارد. اما می دانم این عادتمان برای دوسالگی ش بوده...

زن بابا نوشت:

آخه خل ملنگ، یعنی دخترک تو دوسالگی ش نمی تونسته صدات بزنه مامان؟

2 اردیبهشت نوشت:

خیلی سال بود که روزش را، پای تلفن برایش تبریک گفته بودم. نشده بود به دلایلی باشم کنارش. اما امسال. تهران بود و خانه ما بود و برنامه اکی، مهمانی کوچکی بود که یواشکی من و دنیا و دریا _خواهرهام_ برایش تدارک دیدیم. برای بودنش، برای مهربانی هایش، و برای مادر بودنش... به قول یکی که می گفت سورپراااایز... 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٤ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com