فرواک

سرآغاز سخن

احساسم هیچ با احساس یک سال و اندی پیشم فرق نکرده... خاطره ی اواخر زمستان 91 خیلی دور نیست که توی خیابان انقلاب وقتی داشتم از انتشارات ققنوس برمی گشتم و روایت هفتم را ردّش کرده بودند، چگونه بود حالم... فولدر رمان دستم بود و قدم هام سنگین بود و حسم به احمق هایی شبیه شدن را داشت که سرشان به دروغ گول می مالند. اینکه رمانم را نخوانده اند و نخوانده ردش کرده اند برایم مثل روز روشن بود. همان لحظه جلوی کتابفروشی خوارزمی ایستادم و گفتم هرچه باداباد به نگاه هم زنگ می زنم، تحمل غم دوتایش برایم راحت تر است تا تحمل یکی، که اگر یک دو هفته ای بگذرد و من از این پوچی ذره ای خلاص شوم و دوباره بخواهم یک نه شنیدن دیگر را تحمل کنم، حتم پروژه ی رمان را مدت ها خواهم بست و به کناری خواهم گذاشت...

احساسم هیچ با یک سال و اندی پیش که دوست داشتم هرکه را از روبروم می آید و به من و لبخندم لبخند می زند توی بغلم بگیرم و دور خودم بچرخم و شده حتا درختکی تنها را گوشه ی چهارراهی گیر بیاورم برای دورش حلقه ای بالیوودی زدن فرق نکرده است. احساسم با پذیرفته شدن همین رمانم هم همان هست. تنها فرقش فقط در مکان آن هست که این یکی خبر خوش را موقعی که در خانه بودم بهم دادند. با دودلی همان موقع ها  و بزنم نزنم های همان موقع ها بود که زنگ زدم به انتشارات نگاه و... خودتان حدس بزنید چه مدت ریتمیک دور خودم چرخیدم تنهایی در خانه...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٩ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com