فرواک

سرآغاز سخن

طبیعتاً باید برای این همه روز نبودنم دلیلی بیاورم، بهانه ای هم کنارش شاید، نمی شود که آمد و سک سک کرد و گفت من آمده ام و من برگشته ام و دالی موشه و این حرف ها و تمام. باید که حرفی زد، باید نوشت. باید از این رفتن نوشت. رفتنی که فکر می کنی رهایی درِش مستتر است، اما دریغ که این ورود به رهایی متصور زنجیره ای است بهم پیوسته متشکل از رهایی هایی که خود لازم و ملزوم قیود دیگری است. نه اما. حالا که فکر می کنم بایدی برای نوشتن وجود ندارد هرچند تمام آن بیست و پنج شش روز رفتن به خانه ی پدری_ جز دو سه روز آخر_ به خوشی گذشته باشد و یک دو روزی این وسط البته بیشتر و خاطره انگیزتر. قبل این ساعتی که نشسته ام برای نوشتن پست آمدن و رفتن و غیره و ذلک، فکر می کردم بنویسم از روزهای قبل رفتنم که طاقتم چطور و تا چه حد طاق بود و خسته بودم و تاب ماندن نداشتم و دلم سکوت می خواست و نبود هیجان و تعطیلی مدارس و خیلی چیزهایی دیگر. فکر می کردم بنویسم از روزهای رهایی و هوای خوب و دارکوبک لانه ساخته روی بلندترین شاخه ی توت کهنسالم و فکر می کردم دو سه عکس حتا داشته باشم تا بگذارمش به اشتراک، از درخت و دارکوب گرفته تا عکس بزغاله به بغل خودم و آش پشت پایی که برای مامان و بابا و خانواده ی خواهرم_با هزار راز و نیاز برای خراب نشدنش_ پختمش. اما تمام این فکرهای توی ذهنم تا همین یک ساعت پیش وجود داشت و حالا انگار نیست. تصور اینکه رهایی ای وجود ندارد بیخ خرم را چسبیده حالا. اینکه به هر نحو هر رهایی متصوری به نوعی ورود به قید و بند و غل و زنجیری از نوعی دیگر است حالا امانم را بریده، با این حال نزار من می شود آنگاه از رهایی حرف زد؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com