فرواک

سرآغاز سخن

گفت: همه یه جورایی عقده‌ای‌ان‌.

بیشترِ لباس‌هایِ کشویِ دوم از بالای دراور را ریخته بودم بیرون و داشتم مرتب‌شان می‌کردم.

گفت: بعد سالی مثلا اومده بود دیدنم.

پولوور قرمز نخ نما شده‌ای را از لای لباس‌ها بیرون کشیدم و گلوله‌اش کردم و پرتش کردم وسط اتاق مابین خرت‌وپرت‌های اضافه‌ای که می‌خواستم بریزمشان دور. آمده بود و نشسته بود لبه‌ی تخت. پشت سرم بود اما هیجان را از لحن صداش می‌فهمیدم.

گفت: بهم می‌گه مدل ماشینمو واسه عید می‌خوام آپ کنم و ویزای شینگن گرفتم برم سفر.

هنوز لباس‌های یوگام تنم بود. زری را توی فلشی که به دی وی دی خوان خورده بود با چشم‌های بسته و حس یوگاش استوپ زده بودم و یک‌راست آمده بودم فنگ‌شویی خاطرات گذشته. بندهای تاپ زردی را که گوشه‌ی چپش قلب تیرخورده‌ی بزرگی چاپ شده بود، گرفتم و از بین لباس‌ها بیرون کشیدم. زری گفته بود فنگ‌شویی ذهن.

گفت: حواست بهم هس؟

کشو را به کل خالی کردم وسط اتاق. توی مشتم شال پشمی سبزم گیر کرده بود و انگشت‌هام بی‌خودی باز و بسته می‌شد.

گفت: معلومه چته؟

شال را جلوی پره‌های دماغم گرفته بودم. بوی کهنگی عطری کهنه می‌داد. بوی چیزی تهِ تهِ ذهن که انگار سال‌ها گوشه‌ی تاریکی توی قلبت پرت شده باشد.

گفت: شیطونه می‌گه بزنم سیم آخر.

شال را بین دو دستم باز و بسته کردم و بعد پیچیدمش دور گردنم.

گفت: برم فردا پی بلیت سفر.

برگشتم سمتش. ایستاده بود وسط اتاقی که کوهی بود از لباس‌ها  و رنگ‌ها و خرت‌و‌پرت‌های اضافه‌ای که به قول زریِ هنگ کرده وسط صفحه‌ی تلویزیون، فنگ‌شویی‌شان کرده بودم. کلافه‌ بودم از روزهای مزخرف آخر سال و از خانه‌تکانی‌های بی‌خودی‌اش.

گفتم: زری می‌گه ذهنم باید فنگ شویی کرد.

گفت: نگفتی کجا بریم خوبه؟

گفتم: یه کیسه زباله برام بیار.

گفت: می‌گن هوای عید مالزی مثه ماهه. بهشت.

و از اتاق بیرون رفت...


از پشت سر با کف دستم چشمات را بستم.

گفتی: بوی دستاتو می‌شناسم. دستتو بردار.

خندیدم.‍‍ مژه‌های پلک‌هات پوست دستم را قلقلک می‌داد. کنارت روی نیمکت پارک نشستم و سرم را گرفتم سمت آسمان. پشنگه‌های آفتابِ پاییز داشت می‌ریخت روی صورتم. جعبه کادو را گرفته بودی سمتم.

گفتم: این چیه دیگه؟

گفتی: بازش کن.

برق روبان طلایی و شال پشمی سبز و سردی ادکلن نایس تکرار زیبایی پشنگه‌های ‌آفتاب می‌شد روی صورتم...

آمده بود اتاق و باز نشسته بود لبه‌ی تخت و سررسید سال جدید را ورق می‌زد.

گفت: فردا اول وقت زنگ می‌زنم به این آژانس‌های مسافرتی.

حساب کردم پول اجاره‌ی عقب‌افتاده‌ی ماه قبل و این ماه و چند تا شارژ مانده و قسط پیش خرید خانه و ماشین مدل جدید رضا و چند قلم جنسی که برای مدرسه‌ی نازی باید می‌خریدم، سر هم می‌شد پنج تا با این سفر رفابتی رضا این دم عید...

گفتم: تا آخر سال باید پنج تا جور کنی.

کیسه‌ی زباله را گرفته بودم دستم و لباس‌های تلمبارشده را می‌ریختم توش.

گفت: لباسامو نندازی دور. هنوزم می‌شه پوشیدشون.

خندیدم و فکر کردم چه مزخرفاتی است این آیین فنگ‌شویی زری و شال را بوییدم و بوسیدم و بوی نایس مردانه‌ات توی ذهنم پیچید.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com