فرواک

سرآغاز سخن

آرام باش عزیز من، آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم، چشم هایمان را می بندیم، همه جا تاریکی است

آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو  آفتاب را می بینیم

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود

(از حکایت دریاست زندگی، شمس لنگرودی، نشر نیما‍ژ، چ اول، 92، 226 صفحه)

یک ربع بعد نوشت:

خاله بازی های تابستانی م را تمام کردم، هرچند نه حال و حوصله ی تهران و نه شهرهای دیگر ایران دیگر در من نیست اما کارگاه داستان کوتاه آقای سناپور که ثبت نام کرده ام از امروز شروع می شود باید بتوانم دوباره نوشتن هرچند مدتی ست نمی توانم آخر پریود اگزیستانسیالیستیک ذهنم به کمتر از 28 روز رسیده.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳٠ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com