فرواک

سرآغاز سخن

خیابان قفل شده. هزارتا چراغ قرمز تا انتهای بلوار. کلاسم دیر شده. یک روز مانده به ش. بوش را می شنوم. فردا همه چیزِ دنیا رنگ عاشق شدن می گیرند. آن را توی قلبم حس می کنم. باد آن را برایم سوغات آورده. بادی که تنها روی صورتم می خزد، بی باران. سفت پشت سرم بسته امشان و با یک گره و یک کلیپس کوچک، تنگ هم. گرهِ روسری ام چفت گردنم. باد پوست سرم را غلغلک میدهد. دوست دارند رها شوند. صدای آزادی آزادی شان را می شنوم. فروخورده اما. از مرز که می گذریم، یک دو قدم آن ورتر، باد لای موهایم می غلتد، بغلشان کرده. موهام را. بال روسری م توی دست هاش تاب می خورد، یله می خورد روی سینه اش، بالا می رود، بالاتر. باهاش می رقصد بی لیکور. رها. خالی توی دل آسمان. رضا می گوید یکم صبر می کردی دارند نگاهمان می کنند. صبور نبودم. جلوی مامورهای فرم پوش، بغلش دادم روسری م را. حالا آزادم. موهای آزاد. تاب موهای بلند بی کلیپس و کش و بافت و هزار چیز دیگر. دستم را گرفت. سوار شو. می خواهم پیاده بروم. می خواهم بدوم. نمی شود. مسخره بازی درنیار. خارج ندیده. می نشینم. دستم لمس باد و نم باران. بیرون از پنجره، سرم، موهام، دستم. جیغ فرو خورده و بعد رها شده ام. خانم شیشه را بالا بکشید. خانم بقیه ی پولتان. خانم گفتید سر تخت طاووس؟ روسری م پس رفته. می کِشمش تا رستنگاه.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٥ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com