فرواک

سرآغاز سخن

همان اول، عصر یک روز گرم تابستانی، هشت نفری می شدیم توی کافه ی دود گرفته_ از قرارِ گردهمایی های روشنفکرانه ی ماهانه مان. اولش همه ی حوری های دور و برم، همه ملوس، قشنگ و تو دل برو، مثل بچه ی آدم نشسته بودند کنارم تا عشقم_ تا عشقت_ را از همان عصر کذایی که به هم ریخته بود، لوث کنند و بکشندم سمت خودشان. هر کدام به نوعی دلبخواه. هر کدام دختر صددرصد ایده آل. تا تو آمدی که نه فقط آمدنت، موج نامرئیِ انرژیِ منفی ای که توی حال و هوای کافه ی زیرزمینیِ غم بار از خودت ساطع می کردی و موج هاش دایره وار به سمتم می آمد، قلبم را یا شاید چیز دیگری را_ غیر از همان آلت قتاله به قول خودت_ توی وجودم فشار می داد. منقبض می کرد یا چه می دانم عقم می انداخت حتا. اسلوموشن شده بود آمدنت، قدم هایت و مانکن وار راه رفتنت با تاب موهایی طلایی که با باد مثلنی تصورم عجین می شد. حالا نه فقط دو دقیقه که یک ساعت گذشته بود از آمدنت و دو صندلی آن ورتر نشستنت و دود کردن لات منشانه ی کنت لایتت و زیر سیگاری پرشده ای که تو استارتش را زده بودی از همان اول نشستنت. که تو اوکی اش را داده بودی با همان اول کار روشن کردنش و دخترها، دخترهای صد درصد دلخواه، حریصانه، ندیدبدیدانه، یا حتا روشنفکرانه پرش کرده بودند. اما من، حال من، روزگار گهی من توی آن یک لحظه آمدنت و بعدش آن یک ساعت کذایی که میخ کوب صندلی لهستانی کافه شدم و پایم نیامد که بلند شوم و بروم. که مثل احمق ها توی درونم زار زدم برای از دست دادنت و آن حس و تاب و توشی که ازم گرفته بودی با آن مردکه ی موفرفری کناری ت که من نمی شناختمش و تو می شناختی و یک دو تا از بچه های گروه فقط و می گفتند گوریل است اسمش توی نت. شاید خواب بودم. شاید توی توهم بوف وارانه و هذیان های وجودم فرو رفته بودم که عجیب پایت را، آن پاشنه ی بلند کفشت را به پایم کوبیدی و اشکم را درآوردی. چشم هام باز بود. کسی نبود جز تو کنارم و دست های نرمی که حلقه کرده بودی دور گردنم توی رختخوابی که خودت می دانی رختخوابی ست با کابوس های بوف وارانه.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٤ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com