فرواک

سرآغاز سخن

می گوید: مامان می دونستی امروز روز جهانی کودک بود؟

کیف مدرسه اش را می گذارد روی میز. دکمه های روپوش مدرسه ش باز است و مقنعه ش را مچاله تپانده توی کیفش. گوشه ای ش از بغل زیپ نیمه باز بیرون زده. کفشش را می آورم داخل. در آپارتمان را می بندم.

می گوید: امروز تو مدرسه مون صندوق کمک به بچه های فقیر گذاشته بودن بخاطر روز جهانی کودک.

می گویم: لباس ها تو کمد.

این حرفم به خاطر دیسیپلین مادرانه نیست. کتاب کادو شده ای را درست گذاشته ام جایی تا به محض باز شدن در کمدش ببیند. می نشینم روی صندلی. جایی که خوب ببینمش. مانتوش را انداخته روی تخت.

می گویم: شلوار و جوراب.

می گویم: همه آویزون چوب لباسی تو کمد.

شلوار می کَند.

می گوید: دو تومن از پولی که بهم داده بودی دادم به فقرا

اول صبح موقع رفتن به مدرسه سه تومن پول داده بودم تا در زنگ تفریح ماکارونی بخرد. از سه روز در هفته دست پخت مامان (اسم بوفه ی مدرسه شان است) یک روزش ماکارونی ست که بدجور دوستش دارد و قیمت یک کاسه ش دو و پانصد است.

می گوید: با هزار تومن باقی مونده بستنی خریدم.

می خواهم در کمد را باز کند یا نمی خواهم؟ با کاری که کرده ـ بزرگ منشی ش ـ دیگر مرددم. بچه ها زود بزرگ می شوند. در کمد را باز می کند. من بی تابم. کتاب را برمی دارد. جلد دوم مجموعه ی دایره ی وحشت آر. ال. استاین را برایش خریده م. از بغل در کمد نگاهم می کند. من بی تاب بزرگ شدنش هستم یا نیستم؟ من بی تاب دویدن سمتم و بغل شدنم و یک بوس و یک تشکر بچگانه هستم یا نیستم؟ من سمتش می دوم. 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱٩ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com