فرواک

سرآغاز سخن

... شاید از هوش رفته بودم. نمی دانم. یادم می آید وقتی به هوش آمدم, حیوان را دیدم که نشسته بود گوشه ی گودال و دست های لاغرش را لیس می زد. بعد چشمم افتاد به گلوی اصولی. سرتاپایش خونی بود. بوی بدی می آمد. مثل بوی لباس کثیفی که خیس شده باشد. حیوان گاهی به من نگاه می کرد و گاهی هم به گلوی پاره شده ی اصولی. بعد هم شروع کرد بین من و اصولی راه رفتن. جلو که می آمد, موهای خیس دور پوزه اش را می دیدم که توی هم کلاف شده اند. آرام خیسی پوزه اش را روی صورتم می مالید. باورت می شود؟ پوزه اش را روی صورت و لب هایم می مالید. آخرش آن قدر رفت و امد تا منظورش را فهمیدم. فهمیدم چه می خواهد. می خواست من هم گلوی اصولی را بچسبم. قبول کردنش سخت است, ولی مطمئنم همین را می خواست. فهمیده بود اگر تشنه بمانم، کارم تمام است. نمی دانم, شاید هم می خواست زنده نگهم دارد برای فردا شبش. این جور چیزها را هیچ وقت نمی شود به کسی ثابت کرد. اصلاً نمی شود...

از داستان مرض حیوان، "مجموعه داستان برف و سمفونی ابری"، پیمان اسماعیلی، نشر چشمه. چاپ ششم، 95 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com