فرواک

سرآغاز سخن

از پشت این پرده

خیابان

جور دیگری ست

درها

پنجره ها

درخت ها

دیوارها

و حتی قمری تنبل شهری

همه می دانند

من سال هاست چشم به راه کسی

سرم به کلمات خودم گرم است

تو را به اسم آب،

تو را به روح روشن دریا

به دیدنم بیا،

مقابلم بنشین

بگذار آفتاب از کنار چشم های کهنسال من بگذرد

من به یک نفر از فهم اعتماد محتاجم

من از اینهمه نگفتن بی تو خسته ام...

(سیدعلی صالحی)

پسافرواک نوشت:

خیال حوصله ابری ست. نمی دانم. دارم به خیلی چیزها شک می کنم حالا. به سکوت نیاز دارم و به اندیشیدن. شاید کنارشان آرام بگیرم اگر بکشانم خودم را باز به خلسه ی درون. می دانم گفتنم از روفیا کار را خراب خواهد کرد. زحماتم را به باد خواهد داد و من را به اتهام خواستن به خودی نشان دادن متهم. هیچ وقت نخواسته ام اما طاووس مإبی را. هرچند حالا که فکر می کنم به همین شکی که توی جانم ریخته است قسم، حس می کنم که مالی نیست تا من برایش گریبان چاک دهم اما یاد آن روزی بخیر که اشک هام دریا بود توی تنهایی و برای استادی نوشتم گاهی کلمات مثل بچه های آدم می ماند و مثله شدنشان جگرم را پاره می کند و او برایم نوشت همیشه، همیشه همین طور است...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٦ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com