فرواک

سرآغاز سخن

هشت ماه از انتظار سیامک در خانه ی سنگی که تکیه داده به کوه قندیل می گذرد. خانه ای با دو اتاق کوچک و دیوارهایی سنگی و پنجره ای که با نایلون پوشیده شده. محلی های لاجان به آن جا پوکه می گویند. پوکه جایی است که محلی ها از آن می ترسند چون هم جای سردخواب هاست، و هم پیشمرگه ها. پوکه جای قاتلان یا فراریانی است که پایانشان مرگ است اگر بی بلد راه و پیشمرگه راه صعب العبور رد شدن از آن را سمت عراق پیش گرفته باشند. (پوکه مرزی است بعد از بلوط ها. مردم جرئت ندارند بیایند آن جا. نه جرئتش را دارند، نه فایده ای برای شان دارد. بعد از پوکه فقط پیشمرگه ها هستند و ارواح. سایه هایی که توی سنگ و برف گرفتارند. سرخواب ها هم هستند. نه پیشمرگه اند نه روح. یک چیزی بین این دو تا که فکر می کنند هنوز زنده اند. از سردباد توی پوکه یخ زده اند ولی هنوز زنده اند... ص 12.)

سیامک منتظر بلدی است که صلاح قرار است بفرستد تا او را از آنجا به عراق رد کند. انتظاری که با وجود پیشروی سرطان وخیم در صلاح عبث است اما امید به رهایی_ یکی از مولفه های بارز در این رمان_ نه سیامک را و نه خواننده را نباید که رها کند. هر زمان این امید به پایان برسد سیامک خواهد مرد. سیامک گرفتار در برف سخت و بوران و گرسنگی نباید که ببازد. او هرچند در بازی زندگی بازنده است اما امید به زندگی در او تا لحظه های آخر رمان وجود دارد و رهایی دیگری. سیامک در کودکی و در تصادف اختیار بچه دار شدن را از دست داده است. این مسئله بیست و پنج سال بعد وقتی گرفتار در برف کوه های قندیل پیرانشهر است با ورود رازان و پدرش صارم به آن خانه ی سنگی نمود دیگری پیدا می کند. رازان آمده است تا سیامک حسرت این موضوع را نخورد. رازان آمده است تا سیامک بتواند حس پدر بودن را برای ساعاتی اندک هم که شده تجربه کند و فداکاری و ایثار پدرانه را.

جدال با مرگ، تلاش برای بقا

زندگی حیوانی، تلاش برای بقا، فضای تاریک و رعب آور پوکه، ترسیم فلاکت و تلاش برای بقا در آن مکان با تصویر گرگ هایی که لاشه ی هم می خورند و گرسنگی بی حد و حساب در آن مکان و سرمایی که تا مغز استخوان پیش رفته از دیگر مولفه های بارز در این رمان است. سردخواب بشوند یا نه خوی حیوانی وجودشان ذره ذره رشد پیدا می کند و آن اجبار مکانی تبدیلشان می کند به گرگ. فرقی ندارد جسم شان استحاله یابد یا روحشان، برف و سرما و سرد باد و برهوت یخ زده و جدال با مرگ و زندگی راهی جز این برایشان نمی گذارد. انسان در جدال با مرگ و زندگی و شرایط سخت همیشه  آن نقاب انسانی ش را پس زده و خوی حیوانی اش را نشان داده است.

 و اما...

داستان در فصل اول با خواب سیامک و با یادآوری خاطره‌ی دردناک صحنه‌ی تصادف و مرگ پدر و مادرش آغاز می‌شود و پس از دو صفحه با یک خط فاصله به زمان حال برمی‌گردد و مکانی که شخصیت اصلی در آنجاست؛ بعد از فصل اول و معرفی شخصیت اصلی و مکان داستان، از فصل دوم به بعد با روایت‌هایی یک‌درمیان از گذشته‌ی شخصیت و زمان حال و ماجراهایش روبرو می‌شویم. یعنی دو خط روایت به‌صورت یک‌درمیان داریم؛ دریکی سیامک روشنک را ترک می‌کند تا به جنوب برود و در دیگری سیامکی که شکیب را کشته و در کوه‌های قندیل فراری است و منتظر بلد است. حدت و شدت در این دو خط روایت نیز نکته‌ی مهمی است؛ جنوب گرم و خشک و برهوتی لم‌یزرع در روایت گذشته و کوه قندیل و یخ و سردباد و برهوتی پوشیده از برف در روایت زمان حال. انگار که حد وسطی برای شخصیت وجود نداشته باشد و صفر و یک باشد مفهوم زندگی؛ بجنگ و زنده باش، کشته شو تابمانی. شعاری مثل "یا مرگ یا زندگی"...

پسافرواک نوشت:

نگهبان، پیمان اسماعیلی، چشمه، چ دوم، بهار 93، 229صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۸ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com