فرواک

سرآغاز سخن

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک نمناکش

سازِ  او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ورجز اینش، جامه ای باید

بافته بس شعله ی زرتارِ پودش باد

گو بروید، هرچه در هرجا که خواهد، یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاران نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد، 

ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها، پاییز

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٦ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com