فرواک

سرآغاز سخن

فرهاد بابایی توی رمانش** نوشته بود ارواح خاک باغچه مون. می نویسم ارواح خاک باغچه مان امشب زود بیا مادرت را ببریمش بیرون بچرخد همه ش یاد مرده ها کرده امروز. نمی نویسم می ترسم از این هایی که هی دارند زیاد می شوند و دور و بر اتاق و آشپزخانه می چرخند و حرف می زنند و من چیزی از حرف هاشان نمی فهمم و فقط وزوزهاشان است که نویز می شوند و می ریزند توی گوشم.

می گوید: بلند نشوی ها، این مبلتان پشتش جایی بند نیست، بلند شوی عقب می کشد. نمی توانم تکیه بدهم دیگر.

نشسته است پای کاناپه ی تک جلوی تلویزیونِ خاموش، متکا پشتش. باید بروم بیرون. سودابه  وسط جمله اش گفته بود لازم نکرده و حبشه یاد لازم خان افتاه بود و فاتحه ای که باید برایش بفرستد. من که نگفته بودم چیزی. خودش یاد مرده ها افتاده بود. صبح قبل ناشتا خونِ دماغش را دیده بود و یاد پدرش افتاده بود که با خون دماغ شدن مُرد. بعدش بود که مرده ها قطار شده بودند هر کدام با خاطره ای توی این خانه و من از صبح برای تمام مرده های هشتاد سال به این ورش مدام گفته ام خدا بیامرزدش و مهر تایید زده ام به آمدن و گشتن شان توی خانه ام. پنجاه تایی می شوند حالا. بلند می شوم. مبل عقب می کشد. سرش را که بالا گرفته بود سمتم می چرخاند به غیظ که یعنی گفتم بلند نشو. باید بروم بیرون. خانه بوی سدر و کافور و خاک و رطوبت و حشره گرفته از صبح. پسرک _فرزین_ از سودابه پرسیده بود کی میره این پیری؟ می گوید خدا بیامرزد گلابتون را. توی همه ی گلدان هایش گل می گذاشت. تو چرا گل نمی خری بگذاری داخل این گلدان لخت و عور؟ پنجره را باز می کنم تا بوها بکشند بیرون. کار از کار گذشته. گلابتون بی آنکه منتظر خدابیامرزدش و فاتحه ی پسش باشد، آمده و نشسته لب پنجره. پاهاش را شلال کرده از پنجره پایین. قطره های باران روی شانه های خیسش که می افتد تپ و تپ می کند. می گوید آن پنجره را ببند، باز باشد، گلابتون از آن جا خودش را که پرت کند پایین من می بینم باز. برایم نوشته خوب است که. این ها همه قصه می شوند توی داستان هایت.  گوشی را می اندازم روی میز. کفن پوشیده بودم. کفنی کثیف و ژنده. لکه های خون خشک شده ماسیده بود رویش. بندی که به پاهام بسته بودند هنوز بسته بود. تقلا کرده بودم بازش کنم، نتوانسته بودم. همه جای کفن پوسیده بود اما آن یک تکه پارچه ای که بسته بودند به پاهام تازه بود و چندتایی گره سفت و محکم داشت. ناخنم از فشاری که به گره آورده بودم  با پوست لبه اش کنده شده بود و خون شره می کرد روی انگشت های پاهام. زانوهام را بغل کرده بودم. بیابانی برهوت بود هرجا را که نگاه می کردم. انگار که کسی برم داشته باشد و پرتم کند آنجا، وسط آن بیابانی که باد سرد و بوی خاک مرده می داد. تشنه بودم. زبانم تکه چوبی شده بود لای دهانم. سردم بود. دراز کشیدم و زانوهام را بغل کردم. مچاله شدم توی خودم. سر چرخاندم بالا. باران سیل آسا از آسمان می چکید و یک دو متر مانده به زمین انگار که پرده ای نامریی کشیده باشند مقابلش، لیز می خورد و رود می شد و کیلومترها دورتر آبشار می شد و می ریخت پایین، آن جا که درخت هایی سبز و افراشته دیده می شدند. باید بلند می شدم. حتمی بلند که می شدم، دست هام را بالا که می بردم، می توانستم آن پرده را پاره کنم تا باران بریزد روی سر و صورتم مگر از این تشنگی رها شوم. می گوید نبستی خودش را آخر سر دوباره انداخت پایین. پنجره را که می بندم، باد دامن پرده را ول می کند تا کنار دیوار دوباره آرام بگیرد. انگشت هام از باران خیس شده اند. اریب که می بارید، قطره ها چکیده اند تا روی فرش. باران آن بیرون روی حلبی شُل ناودان همسایه رِنگ گرفته. می گویم بروم بیرون آرد بخرم حلوا بپزم.

** جناب آقای شاهپور گرایلی همراه با خانواده، فرهاد بابایی، چشمه، چاپ اول، 93، 315 صفحه.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱۳ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com