فرواک

سرآغاز سخن

بریده ای از رمان:

فلیپ شروع به نوشتن نامه برای مارت کرد. او اول جواب نامه‌هایش را نمی‌داد، اما بعد آن‌قدر عصبانی شده بود که برایش نامه نوشت و از او خواست که دست از نامه نوشتن بردارد. از آن به بعد مرتب برای هم نامه می‌نوشتند، درباره‌ی روابط زناشویی‌شان و چیزهایی که فکرشان را مشغول می‌کرد. نامه‌ها به‌مرور خصوصی‌تر می‌شدند.

-چیزایی براش می‌نوشتم که هیچ‌وقت با کسی درباره شون حرف نزده بودم و حتی به شون فکر نکرده بودم، همه‌اش در حین نوشتن اتفاق می‌افتاد. همدیگه رو متقابلاً تهییج می‌کردیم.

چند بار همدیگر را در آنگن دیدند، اما فلیپ دیگر هرگز هیچ پیشنهادی به مارت نکرد. بدون اینکه باهم حرف بزنند یا باهم تماسی داشته باشند، دور دریاچه راه می‌رفتند و به همدیگر خیره می‌شدند. یکی از آن‌ها پشت سر دیگری راه می‌رفت، یا اینکه از هم دور می‌شدند و از دور مواظب همدیگر بودند. گاهی به کازینو می‌رفتند و سر یک میز بازی می‌کردند و طوری رفتار می‌کردند که انگار همدیگر را نمی‌شناسند و یا در یک کتاب‌فروشی بین قفسه‌ی کتاب دنبال هم راه می‌رفتند، یا از کنار هم رد می‌شدند، طوری که کمی باهم تماس پیدا بکنند. وقتی مارت می‌خواست سوار قطار بشود، فلیپ روی سکوی دیگری می‌ایستاد. مارت منتظر اشاره‌ای از جانب او بود، اما او فقط آنجا می‌ایستاد و به مارت نگاه می‌کرد. چند روز بعد نامه‌ای برای مارت نوشت و همه‌ی احساسش را بیان کرد.

مارت گفت: «برام عجیب بود، اصلا نمی دونستم که می تونم هم‌چین کاری بکنم» و خندید: «مثل یه بازی بود»

بعد زن فلیپ نامه‌های مارت را پیدا کرد و کپی آن‌ها را برای ژان مارک فرستاد. بااینکه مارت و فلیپ هرگز باهم رابطه نداشتند، بلوای بزرگی به پاشد. مارت به آندراس گفت شاید اگر او و فلیپ باهم رابطه داشتند، برای زن فلیپ ازنظر احساسی راحت‌تر بود.

-اگه باهم رابطه داشتیم می تونست پشت سرم حرف بزنه و قال قضیه کنده می‌شد. اما حتماً احساس کرده بود که بین ما چیزی وجود داشت که اون هیچ‌وقت نمی تونست بهش دست رسی پیدا کنه.

-تمایل شدید؟

مارت شانه تکان داد: «شاید هم یه راز. چه می دونم» و گفت که پس‌ازآن ماجرا یک‌بار دیگر باهم تلفنی حرف زده بودند، فلیپ پشت تلفن گریه می‌کرد و واقعاً زجر می‌کشید. مارت گفت که بعدها گاهی فکر می‌کرد که شاید دلیل بیماری فلیپ این جدایی بود. البته این فکر چرندی بود.

آندراس پرسید: «عاشقش بودی؟»

مارت جواب داد: «نمی دونم، فقط اینو می دونم که حاضر بودم همه چی رو ول‌کنم، ژان مارک و بچه ها رو. نمی دونم این عشقه یا نه؟»

-چرا این کارو نکردی؟

-فلیپ نمی‌خواست، می‌گفت هیچ‌وقت نمی تونه خودش رو ببخشه اگه خانواده‌ام رو از هم بپاشونه. خودش هیچ‌وقت بچه‌دار نشد. زنش رو می‌شناسی؟

آندراس سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و پرسید: «دیگه هیچ‌وقت دوباره ندیدیش؟»

-فقط از دور دیدمش، برای مراسم خاکسپاریش هم نرفتم.

پسافرواک نوشت:

روزی مثل امروز، پتر اشتام، ترجمه ی مریم موید پور، افق، چاپ اول، 94، 202 صفحه.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com