فرواک

سرآغاز سخن

بعضی وقت‌ها، بعضی روزها شاید، روزهایی از سال، ذهنت، جور دیگری است. یعنی آماده است برای نبرد، که نه، بیشترش یاس، سرخوردگی، دل‌مردگی، فروپاشی، و بعدش، نهایتش مکاشفه، یک جو مکاشفه‌ی بی‌سرانجام شاید، در درونت، مختص خودت. از آن‌هایی که فقط و فقط برای خودت باشد، ذهنت، هر چه که تو را راهبری کند، بی‌اراده، بی‌آنکه خودت بخواهی حتی. روزهایی هست که پاهایت بی‌تاب یک جفت کفش راحت‌اند برای دویدن، برای نشستن روی نیم کتی خلوت، شب باشد یا روز، فرقی ندارد، نور چراغ کنار دستت، مخروط نورانی‌اش، جلوی پایت را روشن کند، رقص نور و سایه‌های شبانه، یا خیره ماندن به دویدن‌های دونده‌ای، هدفن بر گوش، سبک چون پر کاهی، که پاهایش، خودش گویی، می سُرد بر سطح سنگ‌فرش پارکی، بعضی روزها، بعضی روزها شاید، درگیر یأس، سرخوردگی پس از آرزویی بی‌سرانجام، آنجا که حس می‌کنی سال که به پایان برسد، پرونده‌اش، پرونده‌ی کلماتی دویست و هفده‌صفحه‌ای، رمانت، مختومه خواهد شد، مهر مختومه، حکم بسپردیدش به دستگاه‌های کاغذ خردکنی، بغض کوچک همیشگی را کشانده تا بیخ خرخره‌ات، التماس‌های به زبان آمده یا نیامده‌ات برای انگشت‌شمار دوستانی تا بخوانندش، ندیده شدن، پاهایت را بی‌تاب دویدن روی سنگ‌فرش‌های پارکی می‌کند کنار دونده‌ای هدفن به گوش، در سکوت مطلق بینتان، نگفته حتی، وقتی کنارت رسیده قدم هاش، بعد یک دور کامل، بندهای کفشت را سفت می‌بندی و تو هم، هدفن به گوش، کنارش نفس می‌کشی، حتی اگر بارانی نم‌نم ببارد، بعضی روزها، بعضی روزها شاید، خسته، درمانده، مستأصل از نوشتن، ساده‌ترین نوشتن، وقتی‌که هم‌رزمانت، که توی کارگاهی باهم، و البته ذهن هاتان جدای از هم، هرکدام طرحی، نوشتید، تا نصفه‌های رمانشان را نوشته‌اند، درگیر فرم که نه، درگیر ساده‌ترین نوع نوشتن هستی، زاویه‌ی دید مزخرف، می‌خواهی تمام نوشته‌هایت را با اشاره، با لمس انگشتانت، یک دلیت، یک کنترل آل زدن و نوشته‌هایت را خاکستری کردن، یک فلِش بالای دکمه‌های کی بوردت را فشار دادن، به زباله‌دانی بسپاری، نه آن‌طورها که فلان نویسنده‌ی معروفی، روزی تمام نوشته‌هایش را سوزاند، سوزاندن، بعضی روزها، بعضی روزها شاید، کتابی را از دل کتاب‌های کتاب‌خانه‌ات بیرون کشیدن، و غلبه بر ترس از خواندنش، که به سخت خوانی شهره است، بااین‌حال نزارت، جسمت بیشتر از روحت، که فکر می‌کنی مناسب سخت خوانی نیست، وقتی هیچ‌چیزی آن هرم درونت را، چون آبی خنک و گوارا، نکاسته، کتابی، چون کتاب ویرجینیا وولف، خانم دَلُوِی، تو را چنان غرق در لذتی می‌کند که وصفش به زبانت نمی‌آید تا چندین روز، تا هفته‌ها حتی. این کلمات، این کلمات نازنین، جادوی جملات، آن‌طور که خودت، غالباً، ذهنت، تو را هدایت می‌کند، چونان سهره‌ای، از این شاخه بر فراز شاخه‌ای دیگر، که فکر می‌کنی، وقت اورکا اورکا گفتنت فرارسیده باشد یا چونان پزشک باستانی‌مان، که چندین و چندین مرتبه کتابی را خواند و نفهمید، روزی، روزگاری، وقتی همچنان سردرگم، اما رهایش کرده به ناخودآگاه، سپردن به گذر زمان، کتابی را در بساط دست‌فروشی یافت و به نتیجه رسید، مثل همان، مکاشفه، یک جو مکاشفه، یک جو معاشقه با کلمات، با ویرگول‌های فراوان ذهن سراغت می آیند. کلمات تو را در آغوش می‌گیرند و لذت را، لذت را، لذت را، بر تو تمام می‌کنند، چونان حجتی که بر تو تمام شود. 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com