فرواک

سرآغاز سخن

این روزها نه از شهروز خلاصی دارم و نه از حمید. پدرام را، قصه اش را، ویرانی اش را، نوشته ام. جمعاً پدرام هجده هزار کلمه ای را و لیلا را هم. اما تغییر خواهد کرد، وقتی حمید و شهروز هم حرف هاشان را درباره اش گفتند. اما نه فکر حمید از سرم خلاصی دارد نه شهروز. یک دو هفته ای هست که نمی نویسمشان، خودم را غرق کار و مناسک آخر سال می کنم، همراهی برای خرید تجهیزات آپارتمانی به قول املاکی ها خشکه با ویویی از دریاچه و کاکایی های خوش حال، و بعدش غرق خیابان های شلوغ، شلوغ ترین مکان های خرید جنوب شهر هم، تا از فکر خیابان های شمال شهرش و آدم هاش رها شوم، دیدن مردمش، فایده ای ندارد، توی چشم های تک تک متروسواران مرد، توی ازدحام تن هاشان و بوی عرق چند روزه غمی عمیق نهفته است، غم نهان و آشکار زیر و بم صورتشان و آن آخرین جمله ای که شنیده ام، دیروز، لابلای خنزرپنزری های عبدل آباد، جنس های درجه هزارم و ارزان قیمت، دورریختن اندک بودجه و عیدانه ی کارگری، حرف های زنی، کنار شوهرش، که می دانی من شلوار جین می خواهم و از این کفش ها، کفش های ورنی براق و منگوله دار سی هزارتومانی، و پسرها هم کفش مدرسه شان داغان شده و برای این بچه، دختربچه ی بغلی شان، یک پیراهن از این هایی که این خانم دست گذاشته روشان، من، خرید عید برای دخترکی که بابالنگ درازش هستیم و من، یک نگاه فقط کافی است. کافی ست تا بغضم بریزد توی چشم هایم و لو بروم. این روزهایی که خلاصی ندارم از راه رفتن، بی قراری پاهام، بی هدف رفتن، راه رفتن، و این هدفن، نادانی ام، خودخواهی ام، استیصال، غرق لذت خریدی، مهمانی ای، مسافرتی شدن، لحظه ای، ساعتی و بعدش دوباره فروپاشی ای که سراغت بیاید با همه ی این ها حمید، و شهروز با این آهنگ بارها و بارها، مدام، ساعت ها، در ذهنم جاری و ساری می شوند و باز استیصال، نتوانستن به فشار دادن دکمه ی خاموش. نشنیدن. دیوانگی محض است می دانم.

و یک تکه از حمید:

«الو؟»

می‌خواست مثل همیشه تریپ قلدرها را، آن‌طور که پدرش بهش گفته بود بارها، آویزه‌ی گوشش کند تا آخر عمر، به خودش بگیرد و بی سلام بگوید حرفش را، اما نتوانست. دلش برایش پر می‌زد آخر. حداقل یک امشب که برف، رقصان و لرزان روی شیشه‌ی ماشینش می‌نشست که یاد خاطرات گذشته‌شان افتاده بود، آن خواستن‌ها، آن اصرارها، آن یواشکی دیدن‌ها و آن بوسه‌ها افتاده بود که داشت، یعنی فکر می‌کرد، دارد، از دستش می‌دهد اگر نجنبد، که سوادکوهی این را بهش گفته بود، زیر گوشش زمزمه کرده بود موقع آمدن. کی می‌خواست سر عقل بیاید؟ لیلا؟ قدتر از این حرف‌ها بود برای کوتاه آمدن. دوست داشتن را به خاطر لجاجتش و حماقتش زیر پا لگدمال می‌کرد. می‌دانست.

«سلام»

صدا آن ور خط مکث کرد و خودش را زد به نفهمی انگار. حالا که توی همه‌ی گوشی‌ها، از آن در پیت هاش که بدرد خروس‌قندی خریدن می‌خورند تا همین ورژن جدیدها، کالرآیدی دارند، اگر کسی به نظرش البته، خودش را بزند به آن راه که نمی‌دانم کیستی یا از این مهملات، باید به ش خندید، باید به نادانی‌اش خندید، با خودش گفت من که می‌خندم لیلا. آخر لیلا شماره‌اش را توی گوشی‌اش دارد. کنار عکسش که با اسم ماموت ذخیره‌اش کرده. خودش ماه گذشته توی دفتر سوادکوهی دید وقتی الکی گفت دستش خورده به گوشی‌اش و شماره‌اش را گرفته. روی میز مابین خودشان گذاشته بود. می‌خواست بداند هنوز هم آن عکس را دارد؟ همان عکسی که روی عرشه‌ی کشتی گرفته بود ازش، خودش، وقتی‌که بالباس غواصی می‌خواست وسط دریا بپرد. مگر چند روز از آن روز دفتر گذشته؟ گیریم حتی شماره را، اسم را و عکس را دلیت کند. مگر می‌شود شماره‌ای را که هفت هشت سال مدام، هرروز، وقت و بی‌وقت، به بهانه‌ی صحبتکی، یا کاری حتی، گرفته باشی ش، فراموش کنی. اگر هم به فرض محال بتوانی، مدت زیادی لازم دارد این فراموش کردن. منتظر جواب سلام ماند. چندثانیه‌ای. لیلا آن ور سکوت کرده بود. سکوتش مثل ماری سمی سفت‌وسخت که پوست تنش لیز و نرم کش بیاید می‌پیچید دور گردنش و خفتش می‌کرد، نفسش را بند می‌آورد.

پسافرواک نوشت:

به زودی؛ پرونده ی 43 ام انجمن رمان 51  در مورد "روایت هفتم" 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٢ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com