فرواک

سرآغاز سخن

می گوید فلانی من مانده ام چطور بعضی ها یادشان می ماند تاریخ تولدها را. رو به همسرش و یک نگاهکی هم به ما، میهمان هایشان، می گوید نمونه اش همین منشی ات، اول صبح، آفتاب نزده، که هنوز چای صبحانه ات را نگذاشته ام روی میز، قبل از خودم، قبل اینکه کرختی خواب را از سرم بپرانم، خودش را می گوید، برایت اس ام اس می زند تولدت مبارک مهندس، تولدت مبارک رئیس، که نه فقط برای تو، که برای بقیه ی همکارهایت هم، باقی مهندسان مشاور شرکتت.

نشسته ایم روی کاناپه مقابلش. یعنی هنوز چند دقیقه ای نیست که از در وارد شده ایم و جعبه ی هدیه را داده ام دستش و یک بوس و یک تولدت مبارک گفتنم. ساعت از نه و نیم شب چند دقیقه ای گذشته است. قبلش یک ساعتی به آپارتمان دوست داشتنی مان سر زده ایم و پنجره اش را باز کرده ایم رو به دریاچه و آبی تیره و نور نقره فام ماه را بر بسترش دیدن، حبس خنکای نسیم شبانگاهی داخل ریه ها، و لذت دیدن لبخندک ماه وسط آسمان را هم.

نگاهشان می کنم. یکی نشسته، همانی که مورد سوال واقع شده و آن یکی ایستاده، با سینی زیر بغلش و موهای افشان روی شانه، بعدِ سِرو چای برایمان. می گوید من می گم بیکارند ها نه؟ این هایی که روز تولد همه یادشان می ماند. گوشی م را از کیفم در می آورم تا مثلاً به مامان زنگ بزنم. رو به همسر می گویم خانه نیستند، تو می گویی الان کجا باشند تا مذبوحانه حرف را من، خودم، عوض کنم. یادم می آید از ابتدای سال، سوم فروردین تولد خودم را، بعدش پنجم، بعدش بیست و نهم تولد دو نفر در یک روز، بعدش سی و یکم همان ماه و بعد پنجم اردیبهشت، دوازدهم اردیبهشت و آخ اردیبهشت سالگرد ازدواجمان، چند سال شد راستی؟ چندمین سال می شود سال بعد؟

شب، گذشته است؛ خواب های شبانه. امروز پنجم اسفند، باز لب هایم خشکه زده، پوستش ورآمده، عطش مدامم هم، آسمان بغض آلود، راستی یادم بماند، یعنی همین الان حتماً یادم باشد، وقتی این لیوان چای بعد از صبحانه را داغ هورت کشیدم، گوشی ام را از آن ور سالن، که حالا نشسته ام توی اتاق، پشت مونیتور و نوشتن اول صبح، از شارژ دربیاورم و توی گروه هام بنویسم مهندسان گروه روزتان مبارک. بیکار که باشی همین می شود دیگر مگر نه؟

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٥ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com