فرواک

سرآغاز سخن

می دانست، از دست دادن تکیه گاهت، وقتی که حس می کنی بیشتر از هر زمانی به بودنش نیاز داری، یک درد عمیق و جانکاه است. که فکر می کنی هر لحظه است که جانت در برود. قلبت همراهی ات نکند. برای همین هم بود که به تشییع پدر حمید رفته بود. که به تشییع تمام پدران می رفت بعد مرگ هوشنگ. که درک می کرد بعد مرگ هوشنگ، حس از دست دادن پدر را، عمقش را، فاجعه اش را. یک جورهایی همذات پنداری، هم دردی. یک جور حس مشترک که دردش زنده شود وقتی بشنوی کسی، پدر کسی مرده. از خیلی ها، قبل مرگ هوشنگ، شنیده بود که پدر، مفهومش، برای پسرها، چیزی فراتر از توصیف است که تا از دستش ندهی به این باور نمی رسی. که آن وقت است که اگر قدرش را ندانسته باشی، دست هایش را توی دستت نگرفته باشی، حرف هایش را، پندها و نصیحت هایش را، نشنیده باشی، بدا به حالت. که عذاب وجدانی سخت آن وقت است که بیاید سراغت و هجومش، بیخ خرخره ات، جایی برای نفس کشیدنت نگذارد حتا توی خواب هم. رسیده بود بعد هوشنگ به آن حرف ها. یعنی تنهایی را بیشتر از هر لحظه ای، هر لحظه ای توی عمرش، چشیده بود، طعم تلخش را توی گلو و دهان حس کرده بود بی آنکه بتواند فرو بدهدش، یا با چیزی غیر از او، پر کُنَدَش. با سفر، با الکل، با مستی مدام، با دوست و رفیق و خوش گذرانی با زنان. هیچ کدامش، هیچ کدامش نتوانسته بودند زهر آن درد را، آن روز تاسف بار را و هوشنگ خوابیده توی گور را و آن دست ها، آن یادآوری انگشت هایش که سفیدی کفن را گرفته بودند و آن شانه ها، شانه های پهن که روزی خودش را قلمدوش کرده بودند توی خیابان ها و کوه های سربه فلک کشیده، یا بیابان های تفتیده، وقتی خسته می شدند از راه رفتن های مدام، فراموش نمی کرد و آن صورت، آن صورت یخ بسته و کبود را و آن چشم های پنبه مال شده، بسته شده با تکه پارچه ای و آن دهان و آن سوراخ های بینی پنبه پوش، هیچ کدامش فراموشش نمی شد و مرگ پدر حمید، دیدن سرازیر شدنش توی گور و آن زن و خنج کشیدن هایش، توی قلبش فرو می رفت و پاهاش را برای ایستادن سست می کرد. تکیه داده بود، شانه هاش را روی تنه ی کاج کنار گوری یله داده بود و مردها و زن های سیاه پوش را نگاه می کرد و یاد هوشنگ می افتاد. یاد روزی که با دست های خودش توی گور گذاشته بودش.

پسافرواک نوشت:

بریده ای از رمانی است که دارم می نویسمش. که دارد به سختی پیش می رود. انگار که نیروی محرکه ای را، یک جور اعتمادبه نفس اندکی را، مثل نفس های به شمارش افتاده ی کسی محتضر، ازم گرفته باشند. روز پدرِ همه ی پدرها مبارک.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com