فرواک

سرآغاز سخن

باید بلند می‌شد. باید کار ناتمام را یکسره می‌کرد. به زور از جاش بلند شد. نشست پشت میز روبروی لپ‌تاپ لیلا. دوست داشت برش دارد و بکوبدش وسط دیوار و له و لورده اش کند، دوست داشت می‌شد دستش را مشت کند و پدرام را از آن ور، که معلوم نیست کدام گوری نشسته به تایپ و توی دلش قند آب شدن و ور آوردن آن جای نابدترش، یقه‌اش را، بگیرد توی مشت‌هایش و بکشدش بیرون و خفه‌اش کند، اما نمی‌شد، باید فکر می‌کرد، باید می‌توانست تمرکز کند، بجای لیلا بشود، زن بشود، احساسات را بیاورد وسط گود، خامش کند، بکِشدش، با پای خودش به اینجا یا هر جای دیگری. باهاش کار دارد. نباید بگذارد مثل ماهی از دستش لیز بخورد، بسرد، فرار کند. باید بکِشدش جایی، قراری و خرخره‌اش را بجود، داغش را بگذارد توی دل ننه‌اش. آب تلخ‌مزه و لزج توی دهانش را قورت داد، به سختی. چشم هاش را بست. نفس عمیق کشید. سخت بود تمرکز داشتن. داشت می‌لرزید. 

پسافرواک نوشت:

می خواهم رها شوم، ازش رهایی ندارم. باید کاری کند، باید کار را تمام کند، فصل را تمام کند. نمی تواند، نمی توانم. مثل کسی هستم که توی زندانی انفرادی، تاریک و پر از کثافات دل و روده گیر افتاده، محبوس، روزها و ساعت ها را گم کرده، خودش را هم. ازشان رهایی ندارم...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٤ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com