فرواک

سرآغاز سخن

بولگاکف در 1891 و در روسیه به‌دنیا آمد. در سال 1916 از مدرسه‌ی طب فارغ‌التحصیل شد و مدت‌ها در روستا‌های روسیه ‌طبابت کرد. کتاب خاطرات یک پزشک روستایی ثمره‌ی سال‌های گشت‌وگذار در روستا‌های کشورش بود. بولگاکف نمایش‌نامه‌های بسیاری نوشته که گارد‌های سفید معروف‌ترین‌ آن‌هاست.

چگونگی ‌نوشتن مرشد و مارگریتا:

از اواخر دهه‌ی بیست با اوج‌گرفتن دیکتاتوری استالین، بولگاکف، مانند مرشد مغضوب منتقدان رسمی دولت شد. نقد‌های متعددی در تکذیبش نوشتند و از کار برکنارش کردند. عقاید بورژوایی‌اش افشا شد و بیم جانش می‌رفت. بولگاکف در پی این مصائب به فکر مهاجرت افتاد، اما با دخالت شخصی استالین کاری در مسکو به او واگذار شد و در پناهِ نسبیِ کارش شروع به نوشتن رمان مرشد و مارگریتا در  1928 کرد. در 1930 و در نتیجه‌ی فشارهای روانی وارده از اجتماع و منتقدانِ رسمی دچار افسردگی شد و در لحظه‌ی ناشی از آن فشار،مانند مرشد، دست‌نوشته‌ی رمانش را به آتش انداخت. چندی بعد با ترغیب و تشویق چند دوست و همسرش نگارش مجدد رمان را آغاز کرد و تا آخرین روزهای زندگی خود در 1940 به تصحیح و تکمیل آن مشغول بود و هیچ کس جز همان دوستان و همسرش ( النا سر‌گیونا)  از نوشتن دوباره‌ی آن اطلاعی نداشت. النا مانند مارگریتا کلاهی برای بولگاکف دوخت و عمیقا دلبسته‌ی مرشد و مارگریتا شد و در سال‌های آخر عمرِ او وقتی که بیماری مانع کارش بود رمان را به صدایی بلند می‌خواند و تصحیحاتی که بولگاکف لازم می‌دید وارد متن می‌کرد. میخائیل بولگاکف دوازده سال آخر عمر خود را صرف نوشتن این رمان کرد که به گمان بسیاری از منتقدان با رمان‌های کلاسیک پهلو می‌زند و بی‌تردید در زمر‌ه‌ی درخشان‌ترین آثارِ ادبِ تاریخِ روسیه به‌شمار می‌رود.

و اما بعد مرگش ربع قرن طول کشید تا بالاخره مرشد و مارگریتا از لهیب آتش وارهید و جاودانه شد و در پی آن تمام نسخه‌های توزیع شده در شوروی یک‌شبه تمام شد و کتاب به نزدیک صدبرابر قیمت روی جلد به فروش رفت.

خواننده! همراه من بیا. که گفته است عشق واقعی و حقیقی و ابدی وجود ندارد؟ زبان دروغگو بریده باد!...    ص 238 .

به نظر من:

مرشد و مارگریتا رمانی سخت‌خوان و فلسفی و بدیع است که به نوعی بولگاکف زندگی در مسکو ی آن زمان و فضای روشنفکری شوروی سوسیالیستی را به باد سخره و انتقاد گرفته و ماهیت مضحکه‌ی شوراهای نویسندگی فرمایشی را به بهترین وجه نشان داده و تا حدی زندگی‌نامه‌ی خود او است. این رمان آنقدر خواننده را در حیرت و وهم فرو می‌برد که گاه مو برتن آدمی سیخ می‌کند و مانند کسی که مبهوت تصاویر فیلمی عجیب برجایش میخکوب شده، خواننده را بر نشیمنی که در آنجا نشسته میخکوب می‌کند تا از سرانجام داستان سر برآورد. کتاب را تقریبا در چهار روز خواندم ( بهتره بگم شب). موقعی که کار داشتم و نمی‌خواندمش حس عجیبی ذهنم را مشغول خود می‌کرد و اعتراف می‌کنم که بعض شب‌ها خواب شیطانش را  دیدم و خواب بولگاکف را که در بستر بیماری و کنار آتش شومینه،که گاه پشنگه‌هایش با جابجا شدن هیزمی به اطراف می‌پراکنْد، کتاب را همراهِ النا یِ ملبس به لباس‌خوابی بلند و ابریشمین تصحیح می‌کرد. شب بود و خلوت خیابان‌ها و توهم همراه من و من که کنجی نشسته بودم برای خواندنش و جاذبه‌ی روایت‌ها بود که مستم کرده بود گویا...

و اما داستان:

داستان از یک روز گرم بهاری و از پارکی شروع می‌شود که در آن شاعر( بزدومنی) و منتقدی (برلیوز) مشغول گردش و صحبت در‌باره‌ی شعر ضدِ دینی که شاعر جوان سروده هستند.

درست معلوم نبود چه‌چیزی بزدومنی را وادار کرده بود شعر را آنطور که نوشته بود بنویسد: آیا استعداد فراوانش برای توصیفات عینی مسبب خطایش بود یا نادانی کاملش درباره‌ی مضمون شعر؟ به‌هرحال مسیح او کاملا زنده از آب در آمده بود؛ مسیحی که با وجود عیب‌های بسیارش، در واقع زنده بود.

اما برلیوز می‌خواست به شاعر ثابت کند که مسئله‌ی عمده این نیست که مسیح چه کسی بود و یا حتی خوب بود یا بد؛ بلکه مسئله این است که اساسا شخصی به نام مسیح وجود خارجی نداشته و تمام داستان‌های مربوط به او ساختگی محض‌اند و اسطوره‌ی صرف‌اند...ص 3 و 4 .

در حین این صحبت‌ها فردی که خارجی به نظر می‌رسد به آنان نزدیک می‌شود و موضوع صحبت را به‌دست می‌گیرد و از آنان درباره‌ی وجود ابلیس و زندگی پونتیوس پیلاطس می‌پرسد. این فرد که چهره‌ی خاص و پوششی خاص دارد در حین صحبت‌هایش  درمورد جلسه‌ی شب آنها پیش‌گویی‌هایی می‌کند که فورا به وقوع می‌پیوندد.

خارجی رو به آسمان، جایی که پرنده‌ها با احساس فرا رسیدن سرمای شب در پهنه‌ی آن به سوی کاشانه‌های خود پرواز می‌کردند، چهره درهم کشید و گفت: چون آنوشکا تابه‌حال نه‌تنها روغن گل آفتابگردان را خریده بلکه حتی آن را ریخته. پس آن جلسه امشب تشکیل نخواهدشد...

(خارجی) خنده‌کنان صحبت می‌کرد ولی نگاهی که به شاعر انداخت بی‌نشاط بود: کجاها که نبودم. تنها تاسفم این است که آنقدر نماندم که معنی شیزوفرنی را از پروفسور بپرسم. ولی شما ایوان نیکولاییچ( همان بزدومنی) معنی‌ حرف را خودتان از او یاد خواهید گرفت...ص 12.

و این اتفاق سبب آغازماجراهایی‌است که در دو سه روز آینده اتفاق می‌افتد. مرد خارجی که خود را مسیو ولند معرفی می‌کند با گروه شیطانی‌اش نمایش جادوی سیاه خود را در شهر اجرا می‌کند و در پی آن، اتفاقات شگرف و عجیبی در شهر رخ می‌دهد که به سردرگمی پلیس می‌انجامد و گره کوری که هیچ گاه باز نمی‌شود.

صدایی جدی گفت: سرش راببر.

چی‌گفتی آقا؟. فاگت فورا به این پیشنهاد وحشیانه جواب داد: سرش را ببریم؟ بد فکری نیست. بهیموت.

رو به گربه کرد و فریاد زد: کارت را بکن!eins, drri, zwei

و آنگاه عجیب‌ترین واقعه رخ داد. موهای گربه بر تنش سیخ شد و صدای میوی وحشتناکی از او درآمد. چمباتمه زد و سپس مانند ببری بر سینه‌ی بنگالسکی (مدیر صحنه) پرید و از آنجا به طرف سرش رفت. صدای وحشتناکی در آورد؛ چنگالش را در موهای چرب مجری برنامه فرو کرد و با جیغ وحشیانه‌ای، با دو چرخ، سر را یکسره از گردن جدا نمود...ص 138.

اتفاقات داستان از سه بخش اصلی  و مجموعا از سی ‌و دو فصل  و یک موخره تشکیل شده‌اند  که به نوعی درهم تنیده‌ می‌شوند و در پایان به وحدتی یک‌پارچه می‌رسند. شرح وقایع سفر شیطان به مسکو، سرنوشت پونتیوس پیلاطس و تصلیب مسیح و داستان مرشد و مارگریتا اجزاء سه‌گانه‌ی رمان‌اند. این داستان‌ها در دو زمان تاریخی متفاوتی روی می‌دهند. یکی زمان عیسی مسیح در اورشلیم و دیگری در زمان حال (حکومت استالین). به تدریج که خواننده غرق داستان می‌شود درمی‌یابد که فصل‌های مربوط به پونتیوس پیلاطس بخش‌هایی از کتاب مرشد و مارگریتا بوده که توسط مرشدی که اکنون در بیمارستان روانی بستری ‌است نوشته شده.

باجگیر چشم‌هایش را فرو بسته بود و صاعقه‌ای آسمانی را انتظار می کشید. اتفاقی نیفتاد. بی‌انکه چشم‌های خود را بگشاید، خشمش را با نفرین بر آسمان فرو نشاند. فریاد می‌زد که ایمانش خلل یافته و حتما خدایان دیگر و بهتری نیز هستند. هیچ خدایی رخصت نمی‌داد مردی چون یسوعا بر صلیب بگذرد.

باجگیر که صدایش سخت گرفته بود، فریاد زد: نه اشتباه می کردم... شاید دود قربانی‌های معبد چشمت را نابینا کرده و تنها بانگ شیپور کاهنان را شنوایی؟... ای خدای راهزنان و حامیان و هواداران راهزنان لعنت باد!...ص 196.

 رمان با پیوستن مارگریتا به داستان  و تنها برای رسیدن به مرشد و میزبان جشن رقص ابلیس شدن او ادامه می‌یابد و نفس را درسینه‌ی تو حبس می‌کند تا تو هم همراه با او (مارگریتا) وصل این دو تن را آرزوی کنی و مخفیانه رسیدن به هدف ابلیس را در لفافه‌ی دل بپرورانی...

نیمه شب نزدیک می‌شد، باید عجله می‌کردند. مارگریتا دور و برش را درست نمی‌دید؛ چند شمع و حوضچه‌ی خالی به یادش ماند که از سنگ عقیق ساخته شده بود. مارگریتا را در میان حوضچه ایستاداندند و هلا، با کمک ناتاشا، بدنش را با مایع غلیظ داغ سرخ‌رنگی شستشو داد. مارگریتا مایع را مزمزه کرد و از طعم شور آن دانست که حمامش از خون است و بعد از این روپوش ارغوانی، نوبت مایع دیگری بود رقیق، شفاف و صورتی رنگ؛ سر مارگریتا از عطر گل سرخ به دوران افتاد. آنگاه مارگریتا را برتختی از بلور خواباندند و با برگ سبز آنقدر بر پوست تنش مالیدند که تنش شفاف شد...ص289.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com