فرواک

سرآغاز سخن

 

                                                                                                                                                                                           برای سنگ‌صبورم، مادر...

توی نی‌نی چشم‌هام زل زدی و چشم‌هات بود که داشت می‌پرسید و من بودم که داشت آرام و بی‌اختیار زبان الکنم باز می‌شد. حرف‌ها داشتم با تو شکوه. حرف‌هایی ناگفته و عقده‌هایی ناسوده.

سیاهی چشمت دودو می‌زد و چیزی شبیه به اشک توش برق می‌زد انگار. نگانگاهم می‌کردی و خسته شده بودی از حرف زدن با چشم‌هام. صدای خودم را می‌خواستی و داشتی پرپر می‌شدی زیر بار غم من.

گفتی: نمی‌خوای دربارش حرف بزنی آهو؟

می‌دانستی و پرسیده بودی یا هیچ وقت بهت نگفته بودم  ماجراش را؟

چند وقتی بود روزه‌ی سکوت گرفته بودم شکوه؟ دو ماه گذشته بود و من دیوانه وار بوی تن نادر را از لباس‌هاش می‌جستم و شب‌ها هرم نفس‌هاش بود که تو رویا روی پوست گونه‌م راه می‌رفت و قلبم را به تپش می‌انداخت.

توی دلم گفتم: طرز نگاش را پسنیده بودم. یه جور عجیبی بود همیشه. سکوت می کرد و چشم‌هاش نگفته با من حرف می‌زد. چیزی آن ته‌ته‌های دلش بود که با من حرف می‌زد. اون...

نگاهت کردم تا سکوتم بلکم باعث شود نگویم بقیه‌ی حرف‌هام را برات. سرت خم بود روی گردنت و داشتی با پوست‌های پرتقال داخل بشقاب بازی می‌کردی. سفیدی پشت پوست‌های قاچ‌شده‌ی پرتقال را آرام با نک کارد برمی‌داشتی و بعد باریک می‌بریدیشان. هوس مربا کرده بودی.

گفتم: فکر نمی کنی نادر دیر کرده باشه؟

سرت سمتم چرخید و چیزی مثل تعجب توی نگاهت بود که من را ترساند آن روز. دانه‌های برف داشت آرام‌آرام از آسمان می‌غلتید پایین و تکه‌ای از فضا را مابین آسمان و طبقه‌ی سوم و آن گوشه از پنجره که پرده‌اش را کنار زده بودم پر می‌کرد. برف‌ها رگه‌های سفیدی به نظر می‌آمدند که بی‌حرکتند و نمی‌لغزند و نمی‌رقصند تا زمین و کشش و جاذبه‌ای در کار نیست و معلق‌اند انگار. سوز بادی داشت از آن گوشه‌ی پنجره داخل می‌آمد.

گفتم: نادر باید درز گیر بگیریم و بچسبونیم لای شکاف پنجره‌ها. 

پشتم به تو بود و اشک بی‌محابا روی گونه‌هام می‌غلتید. می‌دانستم دیگر برگشتنی در کار نیست. عبث بود خواسته‌هام و دلبستگی‌هام و آرزو‌هام. پوست‌های پرتقال را داخل بشقاب رها کردی و آمدی کنارم. پرده را با دستت کنار زدی و ایستادی کنارم تا مثل من غرق شوی توی خاطرات. آن پایین توی خیابان هیچ خبری از مرگ نبود. زندگی هنوز آن‌جا جریان داشت و مثل خون توی رگ‌های شهر می‌چرخید و جریان سیال گرمش را همه‌جا می‌پاشاند. نفهمیدم کی و ناگاه نفسم شکل آه از حلقم بیرون جهید. دستت را کشاندی دور کمرم و با انگشت‌هات درست پهلوی چپ زخمی از تصادف هولناکم با نادر را نوازش دادی و فشاری اندک به معنی درکت می‌کنم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com