فرواک

سرآغاز سخن

و چهره‌ی شگفت

از آن‌سوی دریچه به من گفت

حق با کسی‌ست که می‌بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت‌آورم

اما خدای من

آیا چگونه می‌شود از من ترسید؟

من، من که هیچ‌گاه

جز بادبادکی سبک و ولگرد

بر پشت‌بام‌های مه‌آلود آسمان

چیزی نبوده‌ام...                  (فروغ)

نویسنده به روایت خودش:

مهدی ربی هستم. یک ماه قبل از شروع جنگ در مرداد سال 1359 در اهواز به‌دنیا آمدم. داستان می‌نویسم چون نمی‌توانم ننویسم. " نوشتن" برای من مثل یک " ولگردی" پایان‌ناپذیر و لذت‌بخش شبانه است. کتاب اولم  با نام آن‌گوشه‌ی دنج سمت چپ در زمستان سال 1386 روانه‌ی بازار کتاب شد... خلاصه‌اش اینکه آواره‌ی ادبیاتم و روزی از این جهان خواهم رفت.

 و اما

کل مجموعه‌ داستان برو ولگردی کن رفیق متشکل از چهار داستان است و نشر چشمه در سال 89 و در111 صفحه منتشرش کرده. جالب اینجاست که تمام روایت‌ها و اتفاقات در شهر اهواز و در خیابان‌ها و مراکز معروف آن رخ می‌دهد و با توجه به بومی بودن مهدی ربی این اماکن به خوبی تصویر شده است. یکی از نکات بارز داستان‌های ربی شاخص نمودن فردی با چهره‌ای خاص و یا رفتاری خاص است که این نیز جزء نکات اولیه‌ی داستان نویسی است. یعنی برای اینکه تصویر فردی در ذهن خواننده نمود پیدا کند، نویسنده باید در موردی خاص او را شاخص کند. مشخصه‌ی راویان و یا افراد حاضر در داستان‌ها روشنفکری!! ( یا بهتره بگم لارج بودن)، نوعی ابتذال و چهره است. مثلا فرید در داستان برو ولگردی کن رفیق مردی بدون اعتماد بنفس لازم و با گوشه چشم همیشه قی آلود جلوه می‌کند...چهار داستان این مجموعه به ترتیب:

1.شما صد و یازده هستید

2.لطفا اجازه بده هواپیماها پرواز کنند

3.تو فقط گراز‌ها را بکش

4.برو ولگردی کن رفیق

هستند.

1.داستان از تماس تلفنی مردی با مشاور مرکز روان‌شناسی شروع می‌شود. مردی که عاشق همسر دوست صمیمی‌اش است و با او رابطه دارد و این رابطه چندین ساله  او را در دوراهی قرار داده و به نوعی خسته‌اش کرده...

بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد و با یک دست شلولرش را درآورد و با شلوارک پلنگی‌اش دوباره دراز کشید روی کاناپه.

[مشاور]: ... لطفا راحت باشید. سن، وضعیت تاهل و مدرک تحصیلی‌تان را بگویید. شاغل هستید؟

[مرد]: ... بله پزشک هستم. سی و دوساله و مجرد.

... تخصص دارید؟

... بله فوق تخصص هماتولوژی که می‌شود همان خون شناسی

... در حال حاضر شما یک پرونده‌ی مشاوره تشکیل دادید. شما صد و یازده هستید و من به عنوان مشاور شما دویست و هشتاد هستم. بعد از این همدیگر را این‌طور می‌شناسیم. من در خدمتتان هستم بفرمایید. ص 12 و 13.

و بعد خانم مشاور او را به حرف می‌کشاند:

چند تا از مغز بادام‌ها را آرام گذاشت توی دهانش. شور بودند.

[مرد می‌گوید] خورشید خیلی زیباست. در راهروی دانشکده‌ی پزشکی که راه می‌رفت سری نبود که نچرخد و تماشایش نکند. بلندقدترین دانشجوی دختر دانشکده. گندمگون با موهای قهوه‌ای تیره. قهرمان شنای دانشجویان کشور. نمایش‌نامه نویس، طراح صحنه و گرافیست مجرب گروه تئاتر دانشکده... (و...!) ص 17.

نظر من:

نویسنده خورشید خانم را خیلی خیلی شاخص کرده که می‌توانست فقط در یک زمینه مثلا همان شنا یا طراح صحنه بودن و یا اهل مطالعه‌ی غیر درسی بودن شاخصش کند و با همان موهای قهوه‌ای تیره در ذهن خواننده زنده‌اش کند و البته!...( کمی در شاخص نمودن اغراق کرده) اما باید این نکته را نیز بگویم که این داستان آنقدر جذب و کشش دارد که یکی از بهترین داستان‌هایش به حساب می‌آید.

2.داستان سربازی است که مادرش به شدت مریض است و او باید برای مداوای مادرش دائم مرخصی بگیرد. در این بین مشکلی در فرودگاه اهواز پیش‌آمد می‌کند و او مجبور است که با تعدادی سرباز به محل برود و موضوع را بررسی کند:

با دست زدم پس سرش و از آسایشگاه زدیم بیرون. من و شهرام پایه خدمتی پاسگاه فرودگاه بودیم و این یعنی از همه‌ی سربازهای آنجا قدیمی‌تر. هجده‌ماه را تمام کرده بودیم. ترابی تا سوم دبیرستان بیشتر نخوانده بود. دیپلم برق داشت و من کارشناسی روان‌شناسی‌ام را از دانشگاه آزاد اهواز گرفته بودم. پاسگاه ما تا فرودگاه پانصدمتری فاصله داشت. ما از سربازهای فرودگاه نبودیم، اما بنا به ضرورت‌هایی که پیش می‌آمد با هماهنگی خودشان به سربازهای آنجا اضافه می‌شدیم. بیشتر برای حفظ نظم فرودگاه در مواقع خاص. مثل ورود و خروج حاجی‌ها، آمد‌و‌شد تیم‌های ورزشی پر سر و صدا و چیزهایی از این دست...ص 37.

نظر من:

تا جایی که من اطلاع دارم از این اتقاقات خیلی تو اهواز رخ می‌دهد! (به خاطر کثرت قبایل و عشیره‌ها) و هواپیمایی نیست که بدون تاخیر پرواز نکند!...

3. قرار است مردی با نام براتی که لیسانس علوم سیاسی دارد و منشی مدیرعامل توسعه‌ی نیشکر! است و به نوعی نماز اول وقتش را قضا نمی‌کند!، با شکارچی گرازی برای شکار به مزارع نیشکر برود...

بچه‌های برداشت می‌گفتند کیفیت نی‌های مزارع شرکت نسبت به نی‌های مزارعی که توی دست پیمانکاران محصول‌گراست هر سال دارد پایین‌تر می‌آید. می‌گفتند انگیزه‌ی کار کردن برای مهندس‌های کشاورزی شرکت خیلی کم شده. می‌گفتند قدیمی‌ترین و بهترین نیروهای شرکت پی کوچکترین فرصتی هستند که از آنجا بزنند بیرون.

[اینجا برخی از کارکنان داخل مزارع با براتی درد و دل می‌کنند]:

... برای خیلی از بچه‌ها مسلم شده که چه خوب کار کنن چه بد، هیچ اتفاقی نمی‌افته. کی می‌بینه؟

... خداوکیلی دوازده ساعت جون کندن تو سرما و گرما مزدش حقوق سه ماه به سه ماهه؟

... پس چرا پول دارن بریزن تو حلق این پیمانکارا؟

... آقای براتی تو که خودت بهتر می‌دونی!

... آخه رو چه حسابی بهترین زمین‌های شرکت رو دادن دست یه پیمانکاری که اصلا معلوم نیست کی هست؟

... نمی‌شه خیلی چیزها رو گفت آقای براتی.

... براتی  می‌دونی من چند سال سابقه دارم؟

... توی سال گذشته هفت‌تا از بهترین مهندس‌های برق و میکانیک شرکت رفتن. چرا؟!

... این شکرای لعنتی توی انبار رو چرا نمی‌فروشن نون زن و بچه‌های ما رو بدن؟!...ص 64.

نظر من:

صحبت‌های بین مدیرعامل و این آقای براتی و باز صحبت‌های آنها در جلسه و در نهایت پی بردن به واقعیت اصلی و پشت پرده‌ی این قضیه جالب بود. ( این حرف‌ها را از دوستی هم که وقتی در پی انحلال شرکت توسعه‌ی نیشکر از کارش در آن شرکت بازخرید شد، شنیده بودم! یعنی داستان کاملا واقعی است...)

4.داستان برو ولگردی کن رفیق چهارمین داستان از این کتاب است و در واقع داستان مردی است که به نوعی با خودش و با احساساتش در‌گیر است و با وجود اینکه سنی از او گذشته ( تقریبا سی سال) هنوز خودش، احساساتش و علایقش را نمی‌شناسد و با این وجود چون نخواسته در مسابقه‌ی تاهل از هم‌دوره‌ای های دانشگاهش عقب بماند؛ تاهل اختیار کرده که این تاهلش باز هم بیشتر به سبب درگیری با خودش به طلاق منجر شده. او در طی داستان وقایع چند سال اخیر را در ذهنش موشکافی می‌کند و ...

کاش کسی پیدا می‌شد و تفنگی روی شقیقه‌ام می‌گذاشت یا لوله‌اش را می‌گذاشت توی دهانم و فریاد می‌کشید: "خفه شو وگرنه ماشه‌رو می‌چکونم". خفه شو و سر جایت بمان. حرکتی نکن. تصمیمی نگیر. حرفی نزن. کاش کسی بود که فرمان می‌داد. فرمان توقف. احساس می‌کنم هر عملی انجام می‌دهم، دست به هر کاری می‌زنم، هر تصمیمی که می‌گیرم، اوضاع را از هر آنچه هست بدتر می‌کنم. باعث ویرانی می‌شوم. انگار همیشه همین کار را کرده‌ام...ص 75.

نظر من:

این داستانش هم جزو یکی از بهترین‌های این مجموعه است. یک نگاه روانشاختی به قضیه ‌ی ازدواج دارد و یک نگاه ایده‌الیستی و باز یک نگاه مدرن و [به نوعی] روشنفکر‌گرایانه!! و شاید فرهنگ‌سازی. البته این داستان به شدت داستان بلند بهار 63 را در ذهنم تداعی می‌کرد!...

پسا فرواک نوشت

یک سؤال اون ور خطی: (منظورم خط قرمزه ها!)

 این پاراگراف رو بخونید [در داستان آخری زنِ دوست این مرد در حال نصیحت قبل از ازدواج به این آقا فرید است]:

یه مثل قدیمی هست که می‌گه " ازدواج مثل یه هندونه‌ی قاچ‌نشده است" ، شنیدی؟ این کاری که تو می‌کنی همونه. فرید، تو باید باهاش زندگی کنی بدون اینکه هیچ تعهدی داشته باشی. اونم همین‌طور، بعدش باید درباره‌ی خیلی چیزها تصمیم گرفت...ص 97.

 این به نظر فرهنگ‌سازی نیست؟ انصافا نباید از نصیحت‌های سطر‌های بعد غافل ماند! (نصیحت‌های خوبی‌اند)

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com