فرواک

سرآغاز سخن

کوچه لبریز سکوتی مبهم

و نگاهی سرشار

از همه عاطفه‌هاست

بوی باران

سخن عاشقی است

و عطش‌های تن سوزانی

که به همراه گلی در گلدان

نیمه شب بوی کسی می‌جوید

نگرانست بهار

و نگاه مهتاب

می‌رود تا سر یک کوچه امید

دختری گوشه‌ی دیوار گلی می‌بوید

و به یاد باران

و نم و بوی بهشتی دیگر

نرم نرمک سخنی می‌گوید:

رفته‌ام آه ز یاد

گونه‌ی عاطفه زخمی‌ شده است...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com