فرواک

سرآغاز سخن

 زن پاکت صورتی‌ چرک را که طرح قلب‌های ریز و درشت رویش بود، گذاشت جلوی مادر و گفت:

روزتون مبارک

طره مویی زیتونی و لایت شده از زیر روسری ابریشمی دست دوز مادر بیرون بود و برق می‌زد؛ زن روی صورت مادر مکث کرد و ادامه داد:

دوتا برداشتم. یکی برا مامانم یکی برا شما.

مادر بلوز اول را با نک دو انگشت اشاره و شست برداشت، انگار که دستمال دماغ چندش آوری را بخواهد که بردارد. تای بلوز باز شد و حریر توری طلایی‌رنگ تاب خورد و لرزید و زیر نور لامپ‌های لوستر برق زد.

زن توی چشم‌های مادر نگاه کرد و ذوق‌زده گفت:

کادوش نکردم که خودتون از بین این دوتا یکیش رو انتخاب کنین.

مادر تای بلوز حریر توری دوم را هم باز کرد و بلوز را روی اولی انداخت. رنگ قهوه‌ای دومی با طلایی اولی مچ می‌شد و نور جالبی تو چشم می‌زد.

زن گفت:

برا مهمونی زنونه خوبه. تن‌خورش بیسته.

مادر صورتش را سمت شوهر زن چرخاند که دو کاناپه آن‌ورتر نشسته بود و کانال‌های ماهواره را زیر و رو می‌کرد و بعد با صدای بلند طوری که شوهرش هم بشنود گفت:

سیما اینا برام سکه آورده بودن.

زن توی سکوت با چشم‌های بی‌رمق و لخت به صورت مرد خیره شد و بعد نگاهش روی بچه‌های دوقلویش ماسید که گوشه‌ی سالن روی کاناپه مچاله شده و خواب بودند. از دو ماه پیش که شریک شوهرش توی شرکت کلاهبرداری کرده بود و همه‌ی پولها را بالا کشیده بود، غذای گوشتی بهشان نداده بود.

مادر گفت: آستین‌هاش توری‌اند. من نمی‌تونم بپوشمش. آخه می‌دونی دوست ندارم جاییم دیده شه.

و گیره‌ی نقره‌ای الماس‌نشان روسری‌‌اش را باز کرد و دوباره بست.

زن بلوز‌ها را توی پاکت گذاشت و به اتاق برد. صدای تق‌تق دانه انداختن تسبیح دیجیتالی از سالن می‌آمد و نوری آبی و زرد که با عوض شدن کانال‌ها جابجا می‌شد، روی دیوار روبروی زن سایه می‌انداخت. سیما جاری و زنِ شریکِ شوهرش بود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٧ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com