فرواک

سرآغاز سخن

مدتی بود که به دلیل مشغله‌های درسی دوره‌ی ویرایش که در مرکز نشر دانشگاهی در حال گذراندنش بودم-و البته در حال گذراندنش هستم- کمی بیشتر از آنچه حد تصورم بود از کار داستان‌خوانی، نوشتن و کلا" کتاب دور افتاده بودم تا چندی پیش که برای گرفتن جزوه‌ی ویرایش متن‌های سخنرانی به دفتر استادم آقای هومن عباسپور رفته بودم، ایشان از من درباره‌ی تازه‌های داستان و بالاخص مجموعه داستان پرسیدند و راستش را بخواهید ماندم که چه مجموعه داستانی را برایشان معرفی کنم که هم جزو تازه‌های نشر باشد و هم جزو بهترین‌ها. همین امر سبب شد تا در راه برگشت به خانه از کتاب‌فروشی نشر اختران- که از کتابفروشی‌های مورد علاقه‌ی من است-چند مجموعه داستان بخرم وهمان روز مجموعه داستان پیوسته‌ی «شاخ» را خواندم.

«شاخ» مجموعه داستان پیوسته‌ی دومی است که در سال88 از «پیمان همشمند زاده»، توسط نشر چشمه منتشر شده و در طی همین یک‌سال اخیر به چاپ دوم خود رسیده است. مجموعه داستان پیوسته‌ی اول هوشمندزاده را سال 87 خواندم و همان ابتدا از اسم کتاب،  طراحی جلدش و مخصوصا"از صفحه‌ی تقدیمی ‌آن بسیار خوشم آمد. هوشمند زاده در صفحه‌ی تقدیمی «ها کردن» نوشته بود:

«برای پدرم که استاد ها کردن دنیاست». نمی‌دانم شاید این حس مشترک استادی در «ها کردن» پدرانمان سبب شد که من با دنیای توصیفی هوشمند زاده ‍‍ اُختی شگرف حس کنم و یا حس مشترک دیگری از دنیای مدرنی که به وضوح پیرامون خودمان لمس می‌کنیم و یا سوراخ لحافی که در روزهای تنهایی و خلسه مثل پیله‌ای دور روحمان می‌تنیم بود. نمی‌دانم هر چه بود سبب شد که تا امروز بیش از سه بار آن را بخوانم و هر بار بیش از پیش از آن حذ وافر ببرم:


«رد نمی‌شود و تو هی نگاه می‌کنی. سعی می‌کنی ببینی؛ولی نمی‌شود. فکر می‌کنی امروز که نمی‌دانی چندم ماه است و جمعه، حتما می‌توانی تا ظهر همین طور زیر لحاف بمانی و آن زیر برای خودت هی سوراخ درست کنی ونفس بکشی و کسی نفهمد که چه کار می‌کنی».

بعدها در وبلاگ «چخوف منو ندیدی»ی هوشمند زاده «حذف به قرینه‌ی مستی ‌اش» را خواندم و اما امروز «شاخ»، این دومین مجموعه داستان پیوسته‌ی هوشمند زاده باز سبب خیری شد تا بار دیگر «ها کردن» او را ورق بزنم وطعم گس و لذت بخش خاطراتی را که این کتاب در ذهنم بر جای گذاشته را باری دیگر مزمزه کنم.

«شاخ» را، که جلد آن را نیز خود نویسنده اتود زده است، فقط یکبار خواندم و دست و دلم نرفت برای دوباره خوانی‌اش و چیزی از آن به ذهنم نماند جز واگویه‌ی خاطرات سربازی بی‌نام(در داستان اسمی برای راوی اول شخص نهاده نشده) که – شاید خاطرات خود نویسنده باشد از دوره‌ی سربازی‌اش- در پی کشف راز شادابی تک درختی در دوردست  با هم سنگرش سیا(سیامک، سیاوش، و...)که دوره‌ی سربازی‌شان در زمان صلح و احتمالا" چند ماه پس از صلح ایران و عراق بوده، با مرغ و خروسی که تنهایی‌شان را پرکرده‌اند و همچنین دوختن  گوبلنی توسط راوی که طرح ببری را دارد آمیخته با چهره‌ی زنی و به امید یافتن دختر عراقیِ سربازی که صدایش را گاه و بیگاه از بیسیم  با نویز دریافت می‌کنند در کنار همان تک درخت، توصیف شده است:

«لب مرزی بود. خودش هم نمی‌دانست کجایی باید باشد؛ فقط خانه‌شان افتاده بود آن طرف مرز، همین. همین هم کافی بود که دشمن‌مان باشد. حرف‌های‌مان را شنود می‌کرد. حرف مهمی‌ که نمی‌زدیم، باز جنگ بود یک چیزی. با این‌حال، محض اطمینان گزارش هم دادیم. دائم موج عوض می‌کردیم ولی فایده نداشت. دیگر نم‌نم رفیق شده بودیم. دختر شوخ‌و‌شنگی بود. هفته‌ای یکی دوبار ازش خبر داشتیم. آن هم بعد از پست آخرمان.می‌آمد سروگوشی ‌می‌جنباند و می‌رفت. خیلی دوست داشتم ببینم چه قیافه‌ای دارد.»

 البته شاید بد نباشد که بگوییم شاخ بسط پیدا کرده‌ی قصه‌ای است در مجموعه داستان « دو تا نقطه»ی خود هوشمند زاده که اینبار موفق به نامزدی جایزه‌ی روزی روزگاری و بنیاد گلشیری  گشته و به نظر من خواندن یکبار آن، در دهه‌ی اخیر که داستان‌های باارزشی از دید داوری در ‌آن به چاپ نرسیده، خالی از لطف نیست. به‌هر حال اگر مجموعه‌ای توانسته که به‌این حدِ داوری بیانجامد پس می‌تواند خواننده‌ی خاص را هم ترغیب به خواندن کند.بیایید با هم چند سطری از آن را بخوانیم:

«سوزن را از گوشه‌لب دختره بیرون کشیدم و از سوراخ بالایی رد کردم. اگر یک کم جابةجا بود، دنده دنده می‌شد؛ولی شانسم زده بود و درست روی خط می‌رفتم.آن هم روی خط لب که از همه مهم‌تر بود!»

«با شورت و زیرپیرهن سفیدش نشسته بود پای تانکر و ظرف‌ها را می‌شست. از عصری شروع کرده بود به شستن. داروندارش را ریخته بود بیرون و یکی‌یکی می‌رفت سراغشان. از گنده‌ترها شروع کرد تا رسید به جوراب‌ها.حتا ملافه‌ها را هم شست. بعد هم ظرف‌ها را ریخت بیرون؛ همه‌شان را، چه کثیف‌ها و چه تمیز‌ها. اگر من نبودم حتما" همان شورت و زیرپیرهنی هم که تنش بود می‌کَند و می‌شست.»

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com