فرواک

سرآغاز سخن

دوستت دارم پریشان، شانه می‌خواهی چه‌کار؟

دام بگذاری اسیرم، دانه می‌خواهی چه‌کار؟              

تا ابد دور تو می‌گردم، بسوزان عشق کن

ای که شاعر سوختی، پروانه می‌خواهی چه‌کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم، یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه‌کار؟

مثل من آواره شو، از چار دیواری درآ

در دل من قصر داری، خانه می‌خواهی چه‌کار؟

خرد کن آیینه را، در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه‌کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن، پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه‌کار؟                ( مهدی فرجی )

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com