فرواک

سرآغاز سخن

چند سالی‌ست که کمِ کم سالی دو سه بار دچار نوعی ناامیدی مطلق می‌شوم و به بهانه‌ی اتفاقات کوچک و یا بزرگی که برایم رخ می‌دهد می‌بُرم از همه چیز زندگی. در آن لحظات حس می‌کنم درون زندانی گیر کرده‌ام که حتی نفس کشیدن را برایم دشوار کرده. به پوچی خودم فکر می‌کنم و به اهداف ریز و درشتی که داشتم  و به عمری که مثل باد می‌گذرد. در تمام این مدت سعی می‌کنم که راه حلی برای رهایی از این خلاء پیدا کنم و تغییری ولو اندک بوجود آورم اما زهی خیال باطل. این آرمان طلبی و ایده‌آلیست بودن من نتیجه‌ای جز خستگی و دست شستن از تلاش برایم نمی‌آورد و باز من می‌مانم با تلاش بیهوده‌ای که بر اثبات حرف‌هایم و دیدگاه‌هایم کرده‌ام و باز برمی‌گردم به باور واقعیت‌های پیرامون و این باور، در نهایتِ آن دوره از خلاء، اندکی آرامم می‌کند. به خودم می‌قبولانم که من ذره‌ای از این دنیای بزرگی هستم که نمی‌توانم هیچ و هیچ تغییری در اطرافم بوجود بیاورم. اما خودم را از درون می‌سازم و با سکوتی که در اطرافم برای نگفتن اهداف و آرمان‌هایم بوجود می‌آورم سبب آرامش اطرافیان می‌شوم و به خودم می‌گویم بگذار همه در شادی سکوت من غرق شوند و فکر کنند که مجاب شده‌ام. من خودم را خواهم ساخت. این آرامش پس از طوفان من است...

پسا فرواک نوشت:

1. استادی داشتم که وقتی از سر بی‌خردی جوانی در کلاس نطق می‌کردم می‌گفت: "طوفانی، طوفان بپا کردی". بعد کناری بهم نصیحت می‌کرد که هرچه فکر تو سرت داری و به هرچی اعتقاد داری به زبان نیار. تو دلت اهدافت رو داشته باش و با محافظه‌کاری کارهات رو پیش ببر وگرنه تو رو پیش‌مرگ می‌کنن.

2. خیلی‌ها بهم می‌گن مگه کار شاقی می‌کنی؟ رمان خواندن و نوشتن هم شد کار؟اما من می‌دانم که بی نوشتن و خواندن معنی نخواهم داشت.  

3. سوغات من از سفرم آهنگ آذری است که در اینجا گذاشته‌ام.

4. من آمده‌ام با تمام توان و شور...

5. چهار کتابی را که در طی دوهفته‌ی اخیر خوانده‌ام به ترتیب معرفی خواهم کرد. " من دختر نیستم شیوا ارسطویی"،" تونل ارنستو ساباتو" ،" زمان رازداری سیمونه دوبوآر"، "یکی مثل همه  فلیپ راث".

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com