فرواک

سرآغاز سخن

دم غروب بود. آفتاب داشت ته مانده‌های رمقش را از پشت کوه‌های صخره‌ای جمع می‌کرد و نور قرمز آتشی‌اش را از پشت لکه ابرهای سفیدی که مثل پنبه‌های زده می‌ماندند، از گوشه‌ی آینه‌ی بغلِ سمت راستی به چشمش می‌تابانْد، وقتی صورتش را می چرخانْد آن سمت. تازه از شهر خارج شده و تونل‌ها و کوه‌های بلند را رد کرده بود و داشت توی جاده‌ای نیمه خلوت و باریک می‌راند. رودخانه در پایین دست دره‌، با جریان کم و آب‌ْباریکه مانندش از سمت چپ جاده و از وسطِ بسترِ پهنِی که معلوم استْ بهار پر از آب می‌شود و موج هایش شتک می‌زند به صخره‌های کناری و موجِ کله‌شتریْ ماهی‌ها را تاب می‌دهد به هر سو، رد می‌شد و پشت کوه‌ها، می‌رفت به سمت شمال تا به سفید رود بپیوندد و بعد آن شروع شده بود گُلِه به گُلِه در دو سمت جاده جالیز‌ها  با آلاچیق‌های دکه مانندی کنار حوضِ آب و فواره ی بالا سرشان  و تپه‌ی هندوانه‌های فرحی و خربزه‌های مشهدی کنار آلاچیق‌ها و گندم زارهای درو شده‌ای که زرد و طلایی رنگْ زمین‌ها را مثل روتختی چهل تکه‌کردهْ میانِ رنگ‌های سبز روشن و تیره و مخملِ ساقه‌های جاروهاست که زیر آفتابِ کم رمقِ دم غروب می‌درخشد و او با سوتی که زیر لب دارد، می‌راند. باید براند هزار و پانصد، ششصد کیلومتر را و خودش را برساند به یاری که ساعتی نیست جواب مثبت داده به دلش. باید براند و تا صبحِ سپیده دم، بیارامد کنارش و خستگی راه را با عطر تن او بدر کند. خلوت است جاده و تابلو‌های راهنما با شیب‌های تند و پیچ های اِن مانند و خط سفید ممتد وسط جاده او را به سمت خود می‌خوانَد و او با یادِ نگاهِ یار، به سرعت می‌راند و تابلو ی سرعت حداکثر 95 کیلومتر در روز و 80 کیلو متر در شب را بی آنکه ببیند، رد می‌کند و توی پیچ تندی از لکسوز سفیدی که باآرامش می‌راند، سبقت می‌گیرد و انتهای پیچ وقتی به خط مقطع می‌رسد کامیونی که بارش ماسه است از روبرو برایش با چراغ علامت می‌دهد و مثل هاله‌ی نورانیِ متوفیانِ با ایمانِ مسیحیْ دور سر خودش گردی فرضی می‌کشد. پا از روی پدال برمی‌دارد. سرعت سریع به 90 افت می‌کند. پلیس در پیچ بعدی پشت تپه‌ای با دوربین سرعت سنج کمین کرده و او حواسش به اتوبوسی است که پشت شیشه‌های عقبی‌اش را که مثل تابلوی ورزشگاه می‌رقصد، چراغانی کرده. چند تریلر ترانزیت ترکیه جلوی اتوبوس با کاورهای یکدست قرمز صف کشیده‌اند و علامت ماه و ستاره‌ی سفید گوشه‌یِ چپیِ پشتِ آنْ با نرمه بادی که می‌وزد، می‌رقصند در آغوش هم. کمی ماشین را به چپ متمایل می‌کند و روی خط بریده می‌راند تا ببیند ماشینی از روبرو می‌آید یا نه که چند چراغ پشت سر هم و بوق ممتدی که از بغل گوشش صفیر می‌کشد و بدنه‌ی ماشین را می‌لرزاند، او را به عقب می‌کشد. تصمیم می‌گیرد که تا رسیدن به اتوبان پشت اتوبوس براند  که اتوبوس چراغ راهنمای چپ می‌زند و بعد راست، دنده عوض می کند و با خیال راحت پا روی پدال می‌فشارد و می‌گذرد  آرام . هوا رو به تاریکی گذاشته. چراغ‌ها را روشن کرده‌ و با هر عبور ماشینی از روبرو نور چراغ‌ها را پایین می‌دهد و بعدِ عبور، نور بالا می‌زند اما، این بازی با نور و رقص نور را کم ماشینی بلد است و بازی می‌کند باهاش و جوابش می‌دهد. نور چراغهاشان است که درون مردمک چشم چه از روبرو و چه از آینه می‌تابد و کلافه‌اش کرده. آینه را پایین می‌دهد، ضبط را روشن می‌کند و انگشت‌هاش را از شیشه بیرون می‌دهد و لمس می‌کند تن نازک و لطیف باد را. حس کسی را دارد که توی خواب قدم بردارد، حس پشه‌ای که جذب نور لامپ شود و چشمش و فرمانش جذب نورهایی می‌شود که از روبرو به صورت می‌تابند و او می‌راند سمتشان با بوق‌های ممتدی که توی گوش صفیر می کشد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com