فرواک

سرآغاز سخن

روزبه جوانی ایرانی است که با پدرش گُشتاسب و عمه‌اش زندگی می‌کند. پدر از مُغ‌های بلند مرتبه‌ی حکومتی است و نگهبان آتشکده. پدر روزی به مردد بودن او در آیین زرتشتی, شک می‌برد و بعد در می‌یابد که او در جلسات دین مسیحیت شرکت کرده و صفحاتی از انجیل را نیز در خانه نگهداری می‌کند. این آغاز دربدری‌های روزبه است و سفر‌های او به شام و اورشلیم. در این میان, ایراندخت دختری است که در آتشکده لحظه‌ای کوتاه با روزبه روبرو شده و یک دل نه صد دل عاشق او گشته, اما فغان که جرئت بروز احساس ندارد...

 و اما:

 ایرانِ زمانِ ساسانیان و آیینِ زرتشتی و موبدان و مُغ‌هایی که بر ملتِ ایران به نوعی حکومت می‌رانند, سخت غم‌انگیز است. ایراندخت, مام وطن, آشفته و عاشق, بی قرار وصال یار, فقر گسترده‌ی جامعه, رواج خرافه, و تبعیض طبقاتی حاکم بر جامعه‌ی ایرانِ آیین زرتشتی همه و همه بر آن است تا برگی از زندگی کسی را نمایان کند که درپیِ یافتنِ آیینی حقیقی و راستین, افکاراتش بین زرتشتیت و مسیحیت نوسان می‌یابد و سرانجام با آشنایی دین اسلام به آن می‌گرود. او روزبه ایرانی است که آوارگی را بر پذیرفتن بی چون و چرای آیین زرتشتی برمی‌گزیند و سرانجام ,می‌شود همان اسطوره‌ی مامِ وطن در سال‌های آغازینِِ دینِ اسلام.

گرچه در ابتدای کتاب نویسنده ذکر می‌کند که این داستان تاریخی نیست و بر اساس داستان پردازی و تخیل نوشته شده است , اما به زعم من, باز محوریت تاریخ ایران را دارد. تاریخ انسان‌های آزاده‌ی ایرانی. انسان‌های بزرگواری که می‌شود به آنها بالید و زندگی‌شان را سر لوحه قرار داد.

رمانِ ایراندخت که اولین تجربه‌ی ناصحِ روزنامه‌نگار است, تاکنون خوش درخشیده و در مدتِ کوتاهی (از زمستان 89) توانسته جایزه‌ی کتابِ فصل را از آن خود کند و با استقبالِ علاقه‌مندانِ ادبیاتِ داستانی و نیز منتقدان مواجه شده و به چاپ سوم برسد. نثر رمان با محوریت دانای کل, گرچه زیربنای تاریخی دارد , اما روان و به زبان معیار است به نحوی که همین نثر, سبب شده که مناسبِ تمامِ اقشارِ جامعه باشد نه, مختصِ گروهی خاص...

پسافرواک نوشت:

1. انتهای کتاب شگفت زده‌ات می‌کند.

2. برای آگاهی بیشتر به سایت تادانه مراجعه کنید.

3. زردشت درست است یا زرتشت؟ابرو

4. ایراندخت, بهنام ناصح, چاپ دوم, بهار 90, آموت, 204 صفحه, 4000 تومان.

بعداً نوشت:

...انگار آب سردی روی ایراندخت پاشیده باشند. هر روز خبر بد و هر دقیقه کسی بدون این که بداند نیشتری به قلبش می زد. اول خبر کافر شدن, بعد فرار و بعد هم این گونه مثل بزدل ها خود را مثل زن ها در آوردن. هیچ کدام با آن تصویری که از مرد مورد علاقه اش در ذهن ساخته بود جور در نمی آمد. یعنی این بود آن کسی که دل به او بسته بود؟ چشمانش سیاهی رفت. تنها کاری که توانست بکند این بود که روی زمین بنشیند, بعد چیزی نفهمید....ص 66.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com