فرواک

سرآغاز سخن

امشب با تو بودم. تو زرد سرخ از پاییز برگشته بودی. مثل هر سال با همان پالتوی بلند سورمه ات.

از باران می گفتی و چترت که هیچ گاه بازش نکرده نمی کنی نمی شوی.

من و تو از اوهای زیادی گفتیم. زیادی گفتیم از اوهایی که گاهی با ما گاهی بدون ما. گاهی بی گاهی و گاهی بدون گاهی. مثلاً از اویی که یادم هست یک بار آمد بگوید از دوستت دارم، بلامانع بلافاصله تو هم گفتی: خفه شو!

شد تا حالا از اعماق خودش. خفه. این همه سال فقط تو را می نویسد توی داستان ها و هر بار که پرسیدم به تو چه شد؟ چیزی می گفت به تو چه. شده بود در اعماق خودش. خفه!

 فرهاد کریمی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com