فرواک

سرآغاز سخن

-          مامان تو خرمالو دوست داری؟

صدای دخترک بود که از پشت سرم می آمد. در آشپزخانه مقدمات بردن نهار بر سر سفره را آماده می کردم. سر برگرداندم و نگاهش کردم و پرسیدم:

-          آره, چطور؟  تو میوه فروشی دیدی؟ اومده؟

و این آغاز ماجرا بود...

راستش وقتی شنیدم که راننده ی سرویس مدرسه اش از خرمالو بدش می آید _ حالا بماند که وروجک های پایه های بالاتر از کجا فهمیده اند!! _ و اینکه پنجمی ها و چهارمی های سرویس او را خرمالو صدا می زنند و او عصبانی می شود, نمی دانستم که چه عکس العملی باید نشان بدهم.  بخندم, سکوت کنم یا عصبانی شوم و شروع کنم سخنرانی ام را  درباره ی آداب ادب داشتن و تربیت و امثالهم!! می دانم انقدر معصوم است که مفهوم این رفتار را نمی داند و درک نمی کند که تمسخر یک انسان چقدر بد است اما, من باور کنید مثل مجسمه ای تا ثانیه هایی فقط به لب هاش که از خنده تا انتها  باز شده بود نگاه می کردم. راستش چیزی توی سینه ام فشرده شد. به دخترک گفتم که این جور خطاب دادن ها زشت است و از بچه ی با ادبی مثل او بعید است که مرد به آن گنده گی را, که شاید سی چهل سال از او بزرگتر است, مسخره کند و کف گیر توی دستم را چرخاندم و چرخاندم و خطابه و وعظ راه انداختم و  در نهایت او آرام از آنجا رفت...

شب وقتی دوباره موضوع خرمالو پیش کشیده شد, شلیک بی امان خنده های همسر خانه را پر کرد و آیلین هم توانست پر و بالی به قضیه بدهد و القصه...

شهر من؛ شهر کوچکی است و جمعیتش شاید با احتساب روستاهای اطرافش به 300 هزار نفر برسد. شهری است مهاجر فرست و به جرئت می توان گفت که نود درصد فارغ التحصیلان جوان آن که استعدادهای درخشانی هم دارند, در کلان شهر تهران جویای کار می شوند و به مرور ساکن تهران. باز هستند افراد فرهیخته و روشنفکر و مقامات ارشد مملکتی که از همین شهر من بر خاسته اند اما, بحث اینکه چرا به نوعی فرار مغز از این شهر صورت گرفته نیازمند بحث های سیاسی است که من قصدم از گفتن این موضوع آن نیست.

یادم هست که شاید بیست, بیست و پنج سال پیش وقتی بچه مدرسه ای بیش نبودم, به تعداد انگشت شماری بودند همکلاسی ها و هم مدرسه ای هایی که والدینشان تحصیلات آکادمیک داشته باشند و در این میان همین فقر فرهنگ مشهود بود. یک مثال از همین فقر, اسم ها و لقب هایی بود که در کوچه و بازار  و حتی داخل خانواده ها بر سر اسم (پدران و مادران هم سن و سال من) اشخاص نهاده می شد و بر سر زبان ها می افتاد. نادر قور باغا یی ان؛ لوبی دایی, سیدان, سوران, منوش, آغا توران, ممی, چت قوربان و خیلی اسم های مستعار دیگر. طوری که الان هم مثلا تا یکی از همان ها که پیر شده اند, فوت می کند مردم بیشتر نه از روی اسم شناسنامه ای فرد, بلکه با همان اسم مستعار او به هم خبر فوتش را اطلاع می دهند.

پیشتر فکر می کردم که این فقر فرهنگ ناشی از بی سوادی و زندگی در شهرهای کوچک است, اما امروز با شنیدن این اتفاق, تاسف می خورم بر والدینی چون خودم که دوباره داریم اشتباه گذشتگان را اینبار به عمد تکرار می کنیم. درست است. ما والدین خیلی مواقع از واکنش هایمان خبر نداریم و نمی دانیم که کوچکترین واکنش ها و بر خوردهایمان در قبال مسائل این چنینی, ذره ای از چشم تیز بین کودکانمان غافل نمی ماند. ما والدین جوان و تحصیل کرده ی امروزی که روی  فرزندانمان که تعدادشان در نهایت از دو تجاوز نمی کند, حساس هستیم درست, اما در چه مواردی؟ لباس, خوراک, و امکانات آسایشی؟؟!!پس تربیت اخلاق چه می شود؟ خودمان حرف از فرهنگ می زنیم, ادعای روشنفکری داریم, شیک می پوشیم, شیک حرف می زنیم و به واقع از نگاه بیرونی لیدی و جنتلمن هستیم اما... نبود فرهنگ را کجای دلم بگذارم ای خدا!!

پسافرواک نوشت:

می گن من دخترم رو سوسول و پاستوریزه بار آوردم درسته؟؟ مدرسه یعنی این. اینکه نخوام حرف زشت یاد بگیره پاستوریزه بودنه؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com