فرواک

سرآغاز سخن

پیاده که می شود, در را که می بندد, بویش را که باد از پنجره کوچک ماشین بیرون می برد, تنها می شوم؛ خیلی. کتابش را فراموش می کند. می گذارم فراموش کند. توی آینه نگاهش می کنم. دور که شد زنگ می زنم برگردد. اسمش را می گذارم بازی دلتنگی. کتاب را برمی دارد. پیاده می شود. دست تکان می دهیم. دور می شود, انتهای کوچه می پیچد و دیگر نمی بینمش. زنگ می زنم, می گوید: " باز چه جا مانده". می گویم: " من هم می خواستم همین را بپرسم, مطمئنی چیزی جا نگذاشته ای؟" می گوید: " هیچ چیز". می گویم: " خواستم مطمئن شم". می خندد. قطع می کند. می رود.

پسافرواک نوشت:

 شده نوشته ای بنویسید و بخاطرش اشک تو خونه ی چشمهاتون حلقه بزنه؟ برای زندگی سخت یکی از شخصیت ها م این طوری می شم, وقتی می نویسمش...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com