فرواک

سرآغاز سخن

گفت: «فک کنین یه روز از خواب پا می شین و بهتون می گن امروز مال خود خودتونه. آزاد آزاد هستین که هر کاری، تاکید می کنم هر کاری دلتون خواست انجام بدین. »

کسی از ته کلاس کوچک داستان نویسی پرسید: «همه جا آزاد هستیم یا فقط داخل خونه؟»

داشت جلوی تخته راه می رفت و روی نیم رخ صورتش، لب خند گرمی نشسته بود. فکر کرد بازی خوبی دارد شروع می شود. دستی به سر بی مویش کشید، مکثی کرد و بعد گفت: «تو خیابون هم آزادین...»

پیراهن حریر قرمز رنگم را تن می کنم. جلوی آینه می چرخم تا چین هایش شکن شکن شود. کلاه حصیری خاک گرفته ام را از ته کمد بیرون می کشم و دورش روسری زرد رنگ براقی می بندم. موهای بلوندم را دست نرمه باد خنک می سپرم. دست یار بیست سال پیشم را می گیرم و در اتوبان با سرعت 200 تا می رانم و صدام را ول می کنم تا با آهنگی که دوست دارم اوج بگیرد...

دستی مردانه شانه ام را به شدت تکان می دهد. می چرخم سمتش. می پرسد: «داشتی جیغ می کشیدی. خواب بدی می دیدی؟»

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com