فرواک

سرآغاز سخن

گفت: "حالم از آدمایی مثه تو بهم می‌خوره."

نگاهم روی صورتش که از فرط هیجان به سرخی می‌زد، مکث کرده بود. انگار که دهانم را قفل زده بودند, فکم باز نمی‌شد.

گفت: "از آدمایی مثه تو که ادعای با محبت بودن دارین, ادای فرشته‌ها رو در میارین و با همین لبخنداتون گند می‌زنین به دنیا، عقم می گیره."

بعید می‌دانستم که لب‌خند نشسته باشد گوشه ی لبم. زور زدن برای لب‌خند بی‌فایده بود. نمی‌توانستم. بغضِ توی گلوم، مارش اجرایِ مراسمِ اشک می‌زد.

گفت: "با همین حرفای الکی و پوشالی‌تون دور خودتون دوست جمع می‌کنین و جز حرف‌های امیدوارانه زدن چیز دیگه‌ای بلد نیستین. اصلاً تو رویا سِیر می‌کنین. از واقعیت سر در نمی‌یارین. هیچی هیچی حالیتون نیست. از عشق سر در نمیارین و اصلاً نمی‌دونین چی هست. عقده‌ای هستین و چون خودتون از زندگی خیری ندیدین، تلافیش‌ رو سر ما در میارین..."

از روی صندلی‌ای که نشسته بودم، بلند شدم. باید قدم می‌زدم. نباید برقٍ اشک را گوشه‌ی چشمم می‌دید. نباید می‌دید در چشم‌هایم، انعکاسٍ مادرانه و تمام زحمت‌هایی را که برایش سال‌ها کشیده بودم  و حالا او برای شروع زندگی‌ مشترکش آنها را یک شبه زیر سو’ال برده بود.

گفت: "به من چه که تو از شوهر شانس نیاوردی، من باید تاوانش رو بدم؟"

کسی که مقابلم ایستاده بود، خودم بودم. کسی روبروم نبود. توهمی در کار نبود. من بودم که ایستاده بودم جلوشان. من بودم و زمان، بیست و اندی سال به عقب برگشته بود.

گفت: "من تصمیمم رو گرفتم. من زندانیِ زندانِ خاطراتِ تو نیستم. می خوام آزاد باشم. مادرم هستی باش. اون دوستم داره و بهم بال و پر می‌ده و تو... من برات متاسفم ..."

ساکش را برداشت و از در بیرون رفت. من ماندم و سکوتٍ خانه و بغضٍ شکسته و توهم ٍشانه هایٍ خمیده و لرزانٍ پدر و صورتٍ خیس از اشکٍ گرمٍ مادرم که روی شانه های تکیده‌ی پدر لغزیده بود، وقتی که از خانه رفتم و باز خاطره‌هایی که با من بود و نبود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط اولدوز طوفانی نظرات () |

Design By : nightSelect.com